داستان (نگاه تو)
دنباله ی قسمت ۴ داستان (نگاه تو) کپ
جونگوون:این قوانین...به ما اجازه میدهند نفس بکشیم.ما گاهی حس میکنم به جای تنفس،فقط بی حس هستیم.»
سمی:«تو همیشه سنگین بودی، جونگوون.اما حالا،سنگینیت واقعی نیست.تو زیادی سبکی.مثل اینکه شعله وجودت را کوچک کرده باشی تا دیده نشوی.»
صحنه ۴_نزدیک شدن به مرز
مکالمه ادامه یابد،آنها درباره ی جهان جدید،تکنولوژی ها و...و کلی چیزای دیگه حرف زدند و کلی خندیدند.
ناگهان،در حین خندیدن به یک اتفاق ساده در کافه ،دست سمی به طور ناخواسته روی میز میلغزد و درست در معرض دست جونگوون قرار میگیرد.
هر دو خوشکشان میزند.
آن ها میتوانند حس کنند که اگر انگشتشان تنها گند میلیمتر به هم برخورد کنند،انرژی آزاد شده میتواند این کافه شلوغ را در یک لحظه به یک دیگ بخار یا یک مجسمه ی یخی تبدیل کند.
صحنه ۵_پایان زود هنگام
قهوه ها میرسند.حضور فنجان ها واقعی،تعادل مصنوعی شان را تقویت میکند.
سمی(با صدایی محکم):«ببین جونگوون،ما اینجا هستیم،هر دو زنده،این برای حالا کافی است.»
جونگوون(با چشمانی پر از درد):«کافی نیست.»
سمی:«هست.باید باشد.ما بهای سنگینی برای زنده ماندن پرداخته ایم.نمیتوانیم به خاطر یک دیدار نیم ساعته به باد دهیم،من باید برم.»
سمی سریعا لاته سردش را برمیدارد.
جونگوون:«چطور پیدات کنم؟»
سمی:(در حالی که در حال ترک کردن میز است)«اگر بخوای پیدام کنی ،پیدام میکنی.اما اگر بخواهی این کار را بکنی عواقبش را بپزیر.خداحافظ.»
سمی بدون اینکه منتظر واکنش جونگوون بماند، کافه را ترک میکند و در تاریکی عصر سئول ناپدید میشود.
جونگوون تنها می ماند،با یک موکای داغ که بخارش در حال سرد شدن است.
او به جای دست سمی نگاه میکند.حتی پس از رفتن او سرمای عجیب و غریبی رو چوب میز باقی مانده است.
قسمت ۴_نگاه تو
نظرات (۲۷)