Broken wings2*part 7

۱۱ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)

*این پارت رو گردن نمیگیرم *
کوک هر صبح حالت تهوع داشت. ته کنارش می‌ایستاد، موهاش رو نگه می‌داشت. بعد آب و قرص می‌آورد.

شب‌ها کابوس می‌دید. ته بیدارش می‌کرد، بغلش می‌گرفت.
*ماه سوم*

دکتر هشدار دادش که: «قلبت ضعیفه. استراحت مطلق.»

ته تمام کارهای کوک رو خودش انجام می‌داد. حتی دفتر وکالت رو موقت بست. کوک غر می‌زد: «من وکیل بودم، الان شدم گلدون.»

ته می‌خندید: «گلدون منی. قشنگ‌ترین گلدون.»

**ماه چهارم**
سونوگرافی. ته دست کوک رو گرفت. روی صفحه، یه نقطه‌ی کوچیک، قلبش می‌زد.

کوک اشک می ریخت. ته خشکش زده بود ، بعد لبخند زد.
ته زمزمه: «...قلبش می‌زنه.»
کوک: «مثل قلب منه. ضعیف ولی زنده.»

ته بوسیدش.

**ماه پنجم و ششم**

شکم کوک بزرگ‌تر شد. کوک دیگه راحت نمی‌خوابید. ته بالش می‌ذاشت پشتش، پاهاش رو ماساژ می‌داد.*تصور میکنم این لحظه رو یعنی شت*

یه شب کوک گفت: «می‌ترسم ته. اگه من نمونم...»

ته گذاشت انگشتش روی لبش: «حرف نزن. تو می‌مونی. من می‌ذارم بمونی.»

کوک خندید، ولی چشماش خیس بود.

**ماه هفتم**

دکتر گفت: «از اینجا به بعد بحرانیه. باید بیمارستان باشی، تحت نظر.»

ته وسایل رو جمع کرد. کوک روی ویلچر، با رنگ پریده.

توی اتاق بیمارستان، ته کنار تخت نشست. دست کوک رو گرفت. بچه لگد زد.

کوک لبخند زد: «حسش کردی؟»

ته دستش رو گذاشت روی شکم. چشماش خیس: «آره... قویه. مثل باباش.»*بح بح قربون بچتون بشوم*

کوک: «یا مثل تو. لجباز.»

ته خندید. بعد جدی شد: «فقط سه ماه مونده. تحمل کن. من پیشتم.»

کوک چشماش رو بست. ته پیشونیش رو بوسید.

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)

نظرات (۱۱)

Loading...

توضیحات

Broken wings2*part 7

۱۱ لایک
۱۱ نظر

*این پارت رو گردن نمیگیرم *
کوک هر صبح حالت تهوع داشت. ته کنارش می‌ایستاد، موهاش رو نگه می‌داشت. بعد آب و قرص می‌آورد.

شب‌ها کابوس می‌دید. ته بیدارش می‌کرد، بغلش می‌گرفت.
*ماه سوم*

دکتر هشدار دادش که: «قلبت ضعیفه. استراحت مطلق.»

ته تمام کارهای کوک رو خودش انجام می‌داد. حتی دفتر وکالت رو موقت بست. کوک غر می‌زد: «من وکیل بودم، الان شدم گلدون.»

ته می‌خندید: «گلدون منی. قشنگ‌ترین گلدون.»

**ماه چهارم**
سونوگرافی. ته دست کوک رو گرفت. روی صفحه، یه نقطه‌ی کوچیک، قلبش می‌زد.

کوک اشک می ریخت. ته خشکش زده بود ، بعد لبخند زد.
ته زمزمه: «...قلبش می‌زنه.»
کوک: «مثل قلب منه. ضعیف ولی زنده.»

ته بوسیدش.

**ماه پنجم و ششم**

شکم کوک بزرگ‌تر شد. کوک دیگه راحت نمی‌خوابید. ته بالش می‌ذاشت پشتش، پاهاش رو ماساژ می‌داد.*تصور میکنم این لحظه رو یعنی شت*

یه شب کوک گفت: «می‌ترسم ته. اگه من نمونم...»

ته گذاشت انگشتش روی لبش: «حرف نزن. تو می‌مونی. من می‌ذارم بمونی.»

کوک خندید، ولی چشماش خیس بود.

**ماه هفتم**

دکتر گفت: «از اینجا به بعد بحرانیه. باید بیمارستان باشی، تحت نظر.»

ته وسایل رو جمع کرد. کوک روی ویلچر، با رنگ پریده.

توی اتاق بیمارستان، ته کنار تخت نشست. دست کوک رو گرفت. بچه لگد زد.

کوک لبخند زد: «حسش کردی؟»

ته دستش رو گذاشت روی شکم. چشماش خیس: «آره... قویه. مثل باباش.»*بح بح قربون بچتون بشوم*

کوک: «یا مثل تو. لجباز.»

ته خندید. بعد جدی شد: «فقط سه ماه مونده. تحمل کن. من پیشتم.»

کوک چشماش رو بست. ته پیشونیش رو بوسید.

دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)