رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی ام

*Málek.H*HANDERSON(اپلودها خطا میده...رمان و آپدیت ها رو بعدا میزارم)(انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

+بزرگ ترین آتیش ها هم یه روزی خاموش میشن.
و از اتاق خارج شدم.
لبه پله ها به پاهای سستم اجازه سقوط دادم و روی زمین نشستم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم قلب بی قرارم را آرامش ببخشم. با چه جراتی این حرف ها را به زبان آورده بودم؟ به معنای واقعی در چشم هاش خیره شدم و جوابش را دادم و این یعنیییی...
با دو دستم محکم سرم را فشردم و با ناباوری تکانی بهش دادم و خفه فریاد زدم:
"واییییییییییی من واقعا تو روش وایسادم و الان انگار واقعا بهش اعلام جنگ کردممممم"
نمیدانم چند دقیقه در حال سرزنش خودم بودم که با تکان خوردن دستی جلوم، نگاهم بالا اومد و با چهره مهربان آندره رو به رو شدم.
×چرا اینجا نشستی؟
+هیچی داشتم فکر میکردم که واقعا دیوونه شده بودم که اونجوری باهاش حرف زدم. آه همینکه الان بیرونم نکرده یعنی میخواد بدجور تلافی کنه!
با قیافه درهمی سری تکان دادم لبخندی زد و کمک کرد از جا بلند بشم که با خنده گفت:
×اره باید آماده باشی که حسابی تلافی کنه چون غذا و داروش رو خورد و تا چند ساعت دیگه آمادست که بیاد به جنگت.
با چشم های درشت نگاهی بهش کردم و با دیدن سینی خالی در دستش ذوق زده و با تعجب گفتم:
+واقعا همش رو خورددد؟؟!
×آره...انگاری جی برای جنگیدن باهات میخواست تجدید قوا کنه. فکر کنم از اذیت کردنت خوشش میاد که داره براش تدارک میبینه و آماده میشه...اما نگران نباش من خودم پشتتم و کمکت میکنم توی این جنگ بهت.
با لبخندی که روی لبانم نقش بسته بود از پله ها پایین رفتم و زیرلب خدارو شکر کردم.
+توام نگران نباش آندره... بلاخره یه دلیل پیدا کردم که توی این جنگ شرکت کنم.
×و اون دلیل چیه؟
روی پله آخر ایستادم تا هم قد او شوم و مستقیم به دو گوی آبی رنگش خیره بمانم.
+میخوام جی رو کشف کنم تا توی این جنگ ببرم و اونو هم نجات بدم.. و ازت می‌خوام که کمکم کنی.
آندره که نگاه جدی و پراز انرژی ام را دید نزدیک تر شد و در گوشم زمزمه کرد:
×پس باید یکم خاطره برات تعریف کنم؟
نگاهی بهش کردم که جدی و در عین حال مهربان بهم خیره شد و همانطور که به سمت اتاقش میرفت گفت:
×بهتره یه حموم بری...اینجوری توام برای این جنگ سرحال تر میشی و آماده نبرد با او هیولای تاریکی میشی.

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت سی ام

۷ لایک
۴ نظر

+بزرگ ترین آتیش ها هم یه روزی خاموش میشن.
و از اتاق خارج شدم.
لبه پله ها به پاهای سستم اجازه سقوط دادم و روی زمین نشستم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم قلب بی قرارم را آرامش ببخشم. با چه جراتی این حرف ها را به زبان آورده بودم؟ به معنای واقعی در چشم هاش خیره شدم و جوابش را دادم و این یعنیییی...
با دو دستم محکم سرم را فشردم و با ناباوری تکانی بهش دادم و خفه فریاد زدم:
"واییییییییییی من واقعا تو روش وایسادم و الان انگار واقعا بهش اعلام جنگ کردممممم"
نمیدانم چند دقیقه در حال سرزنش خودم بودم که با تکان خوردن دستی جلوم، نگاهم بالا اومد و با چهره مهربان آندره رو به رو شدم.
×چرا اینجا نشستی؟
+هیچی داشتم فکر میکردم که واقعا دیوونه شده بودم که اونجوری باهاش حرف زدم. آه همینکه الان بیرونم نکرده یعنی میخواد بدجور تلافی کنه!
با قیافه درهمی سری تکان دادم لبخندی زد و کمک کرد از جا بلند بشم که با خنده گفت:
×اره باید آماده باشی که حسابی تلافی کنه چون غذا و داروش رو خورد و تا چند ساعت دیگه آمادست که بیاد به جنگت.
با چشم های درشت نگاهی بهش کردم و با دیدن سینی خالی در دستش ذوق زده و با تعجب گفتم:
+واقعا همش رو خورددد؟؟!
×آره...انگاری جی برای جنگیدن باهات میخواست تجدید قوا کنه. فکر کنم از اذیت کردنت خوشش میاد که داره براش تدارک میبینه و آماده میشه...اما نگران نباش من خودم پشتتم و کمکت میکنم توی این جنگ بهت.
با لبخندی که روی لبانم نقش بسته بود از پله ها پایین رفتم و زیرلب خدارو شکر کردم.
+توام نگران نباش آندره... بلاخره یه دلیل پیدا کردم که توی این جنگ شرکت کنم.
×و اون دلیل چیه؟
روی پله آخر ایستادم تا هم قد او شوم و مستقیم به دو گوی آبی رنگش خیره بمانم.
+میخوام جی رو کشف کنم تا توی این جنگ ببرم و اونو هم نجات بدم.. و ازت می‌خوام که کمکم کنی.
آندره که نگاه جدی و پراز انرژی ام را دید نزدیک تر شد و در گوشم زمزمه کرد:
×پس باید یکم خاطره برات تعریف کنم؟
نگاهی بهش کردم که جدی و در عین حال مهربان بهم خیره شد و همانطور که به سمت اتاقش میرفت گفت:
×بهتره یه حموم بری...اینجوری توام برای این جنگ سرحال تر میشی و آماده نبرد با او هیولای تاریکی میشی.