رمان: استادم ددی منه
Part:5استادم ددی منه
الکس: کی بود
اجوما: نوم بود
الکس: اوههه
مانیا: عشقم بیا غذا بخوریم
الکس: باشه میام
اجوما: رز اونجا درد بکشه تو اینجا با معشوقت کیف کن
الکس: چی گفتی رز
اجوما: هیچی
الکس: بگو چیشده
مانیا: ولش خدمتکاره
اجوما: دیگه تحمل ندارم
الکس: چی میگی تو
اجوما: به رز قول دادم نگم
مانیا: اخراجش کن چرت و پرت میگه(باترس)
اجوما: تو ی لحظه حرف نزن
الکس: چیشده
رز اومد
الکس: تو اینجا چیکار میکنی هان چرا شکمت اینقدر بزرگه
مانیا: عوضی تو اینجا اومدی
رز اونو زد
رز: به من تهمت زدی بس نبود الکس این باباتو کشته
الکس: دروغ نگو
رز: خودت ببین
الکس همه ی مدارکو دید
مانیا: عشقم همش دروغه
الکس: گمشو
پلیس: مانیا شما بازداشتید
مانیا: عشقم من نکشتم
الکس: گمشو
اجوما: دخترم بچه ات چطوره
الکس: چیی
رز: به تو ربطی نداره
الکس: بچه ی منه
رز: اره ولی نمیتوتی صورتشو ببینی نمیزارم بفهمه باباش ی عوضیه که به زن های بیرون اعتماد داره
الکس: کی حامله شدی
رز: اون روزی که منو با شلاق زدی بعدش عشقت تو بیمارستان پاش پیچ خورده بود ادم فرستادی بکشنم کارتم رو مسدود کردی نذاشتی کار کنم به خاطر بچه کم مونده بود بمیرم تو بخاطر ی حرف منو انداختی حالا صبر میکنی بگم بیا بابای بچمی هان(باگریه)
الکس: من من نمیدونستم
رز: قبل اینکه باور کنی میرفتی تحقیق میگردی بزرگترین انتقتم من ازت نشون ندادن بچته
اجوما: من استعفا میدم نمیخوام به کسی کار کنم که زنو بچه شو اذیت میکنه
رز و اجوما رفتن الکس میخواست خودشو بکشه نه میتونه بچه شو ببینه نه میتونه رز رو
گزارش ممنوع
نظرات (۲)