رمان HATRED
HATRED²⁵
فلش بک به شب قبل از عروسی...
از دید رورا....
روی تختش دراز کشید و به سقف نگاه میکرد...چشم هاش رو بست و نشست... وقتی چشم هاش رو باز کرد... بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن... کل این مدت از لینو و پدرش فاصله گرفته بود... کلاس هایی که با لینو داشت رو میپیچوند... با پدرش به بهانه های مختلف غذا نمیخورد... و هر وقت با لینو قرار داشت یا بهونه میاورد یا هیچ چیزی نمیگفت و نمی خورد و فقط به زمین نگاه میکرد... الانم که اون لباس عروس جلوی کمدشه... حتی نمیتونه بلند شه و امتحانش کنه....
از دید لینو....
روی صندلی کنار پنجره نشسته بود... و به کت و شلوارش زل زده بود.... کل این مدت از همه اعضای خانواده اش فاصله گرفته بود... فقط میرفت بیرون و مستقیم داخل اتاقش برمیگشت.... نگران رورا بود... همش ازش فاصله میگرفت... حتی نگاش هم نمیکرد.... فقط امیدوار بود فردا خوب پیش بره...
نظرات (۱۰)