شاید خوندن حرفام جالب باشه؟ :) -کپ
امروز یه دور کامل دست نوشته هام رو خوندم، از همون هشت سالگیم تا الان...
سالهایی که باید خوش میگذشت، پر شدن از درد و چیزایی که هیچ کس نباید تجربه میکرد.
یا حرفایی که حتی لایق شنیدنشون هم نبودم... شاید حق با اونا باشه، من عرضه مردن هم نداشتم! :)
با تموم اینا کسی رو دارم که مطمئنم که کنارمه… کسی که باعث میشه حتی روزای تاریک کمی روشنتر باشن!
منظورم تویی، جناب دورگه. (اشاره خیلی غیر مستقیم دارم به جناب B)
با همهی چیزایی که از دست دادم و دردایی که تجربه کردم، هنوز اینجام…
هنوزم میخوام با خاطراتم کنار بیام و هربار شکست میخورم.
بعضی شبا همچین نامه هایی با ماهیت امید به خودم مینویسم و گاهی نامه هایی مملو از ناامیدی...
درسته، خاطرات پاک نمیشن
اما من کلی از پاک کنم کار کشیدم که فقط بتونم کمی کمرنگشون کنم و همه تلاش هام بی اثر بودن:)
هنوز بعضی شبها با خودم فکر میکنم که چرا وقتی باید امنترین جای دنیا رو حس میکردم یهویی همه چی خراب شد؟
تویی که همچین خاطره وحشتناکی برام ساختی، کسی بودی که باعث شد یاد بگیرم دنیا میتونه وحشتناک باشه، و بعضی چیزها رو هیچ وقت نمیشه پاک کرد.
با این همه، یاد گرفتم که بعضی آدمها میتونن دوباره نور بیارن، حتی وقتی هنوز زخم ها تازه ان.
از طرفی دلم برای برادرم تنگ شده، برای نبودنش، برای سکوتی که جای خندههاش نشست، برای لحظههایی که هیچ وقت برنگشتن.
گاهی اشکها بدون هیچ دلیل واقعی جاری میشن، و یادم میآد که بعضی دردها هیچ وقت کاملاً فروکش نمیکنن...
با همهی این زخمها و خستگیها، هنوز اینجام…
هنوز نفس میکشم، هنوز یاد میگیرم، هنوز حس میکنم، هنوز میخوام دوست داشته باشم و دوست داشته بشم، حتی وقتی دنیا گاهی خشن و ناعادلانهست...
با تموم اینا هنوزم خیلی مشتاق تر از قبلم که به دوست ها و اطرافیانم کمک کنم
کمک کنم که حس نکنن تنهان و مجبورن تنهایی باری رو روی دوششون بکشن:)
-L
نظرات (۸۰)