آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt¹⁹

۲ نظر گزارش تخلف
نیـــــــڪارا'| گمگشته در نگاه وندرم|ست با میکایی

جیزل، با صدایی که سعی می‌کرد آرامش را حفظ کند، پرسید: «این… کیه؟» نگاهش مستقیم به لیلیوم بود.
هیسونگ که هنوز کمی گیج بود و از نگاهِ پرسشگرِ جیزل معذب، سریع جواب داد: «این… این لیلیومه. خواهر کوچیکمه.» نگاهش را دزدید و به زمین خیره شد. «اومده بود دنبالم.»
لیلیوم اخمِ غلیظ‌تری کرد. «دنبالت اومدم چون تو مثلِ بچه‌ها رفتار می‌کنی و سر از ناکجا آباد درمیاری! همین الانشم دیر شده، باید برگردیم.» او دستش را به سمتِ هیسونگ دراز کرد، انگار می‌خواست او را بکشد.
اما جی، که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود و اوضاع را رصد می‌کرد، قدمی جلو گذاشت. صدایش قاطع و آرام بود، اما وزنی داشت که لیلیوم را متوقف کرد. «خانم، بیرون طوفانه. بارون بند نمیاد و رعد و برق هم که می‌بینید.» نگاهی به بیرون انداخت. «رفتن تویِ این هوا، هم برایِ شما خطرناکه، هم برایِ هیسونگ. بهتره امشب رو همین‌جا بمونید.»(اره اره منم راضیم)
لیلیوم لحظه‌ای به جی خیره شد. انگار داشت او را ارزیابی می‌کرد. جی با آن قدِ بلند و آرامشِ خاصش، اصلا شبیهِ کسی نبود که به راحتی بشود او را نادیده گرفت.
«من…» لیلیوم شروع کرد، اما حرفش را خورد. طوفان واقعاً شدید بود. برگشتن به خانه در این وضعیت، حتی برایِ او که از اولِ شب دنبالِ هیسونگ راه افتاده بود، منطقی به نظر نمی‌رسید. علاوه بر این، نگاهِ لیلیوم رویِ چهرهٔ نگرانِ هیسونگ ثابت ماند. شاید برایِ اولین بار، بعد از آن همه خشم، نگرانیِ واقعی در چشمانش پیدا شد.
«باشه.» لیلیوم با اکراه پذیرفت. صدایش کمی نرم‌تر شده بود. «ولی فردا صبحِ زود، قبل از اینکه آفتاب بزنه، از اینجا می‌ریم.» نگاهش را دوباره به سمتِ جیزل کشید.
جیزل فقط لبخندی زد. لبخندی که زیاد چیزی را لو نمی‌داد. «شاید بد نباشه گاهی وقتا اینجا هم شلوغ بشه.» (چه مهربونمم:))
هیسونگ نفسِ راحتی کشید. از یک طرف، از اینکه لیلیوم اینجا بود کمی خوشحال بود، چون حس می‌کرد دیگر تنها نیست. از طرف دیگر، از دیدنِ چهرهٔ عصبانیِ خواهرش و اینکه مجبور بود همه چیز را توضیح دهد، معذب بود.
سونگهون که تا آن لحظه فقط تماشاچی بود، جلو آمد و گفت: «خب، اگر قراره امشب رو اینجا باشیم، بهتره یه فکری برایِ شام بکنیم. فکر کنم گشنه باشیم همه‌مون.»(هیسونگ بخور هیهیهی)
همه نگاهی به هم انداختند. شبِ طوفانی در خانه‌یِ پدربزرگِ نیکی، با حضورِ مهمانانِ ناخوانده و غریبه، تازه شروع شده بود.

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt¹⁹

۱۲ لایک
۲ نظر

جیزل، با صدایی که سعی می‌کرد آرامش را حفظ کند، پرسید: «این… کیه؟» نگاهش مستقیم به لیلیوم بود.
هیسونگ که هنوز کمی گیج بود و از نگاهِ پرسشگرِ جیزل معذب، سریع جواب داد: «این… این لیلیومه. خواهر کوچیکمه.» نگاهش را دزدید و به زمین خیره شد. «اومده بود دنبالم.»
لیلیوم اخمِ غلیظ‌تری کرد. «دنبالت اومدم چون تو مثلِ بچه‌ها رفتار می‌کنی و سر از ناکجا آباد درمیاری! همین الانشم دیر شده، باید برگردیم.» او دستش را به سمتِ هیسونگ دراز کرد، انگار می‌خواست او را بکشد.
اما جی، که تا آن لحظه ساکت ایستاده بود و اوضاع را رصد می‌کرد، قدمی جلو گذاشت. صدایش قاطع و آرام بود، اما وزنی داشت که لیلیوم را متوقف کرد. «خانم، بیرون طوفانه. بارون بند نمیاد و رعد و برق هم که می‌بینید.» نگاهی به بیرون انداخت. «رفتن تویِ این هوا، هم برایِ شما خطرناکه، هم برایِ هیسونگ. بهتره امشب رو همین‌جا بمونید.»(اره اره منم راضیم)
لیلیوم لحظه‌ای به جی خیره شد. انگار داشت او را ارزیابی می‌کرد. جی با آن قدِ بلند و آرامشِ خاصش، اصلا شبیهِ کسی نبود که به راحتی بشود او را نادیده گرفت.
«من…» لیلیوم شروع کرد، اما حرفش را خورد. طوفان واقعاً شدید بود. برگشتن به خانه در این وضعیت، حتی برایِ او که از اولِ شب دنبالِ هیسونگ راه افتاده بود، منطقی به نظر نمی‌رسید. علاوه بر این، نگاهِ لیلیوم رویِ چهرهٔ نگرانِ هیسونگ ثابت ماند. شاید برایِ اولین بار، بعد از آن همه خشم، نگرانیِ واقعی در چشمانش پیدا شد.
«باشه.» لیلیوم با اکراه پذیرفت. صدایش کمی نرم‌تر شده بود. «ولی فردا صبحِ زود، قبل از اینکه آفتاب بزنه، از اینجا می‌ریم.» نگاهش را دوباره به سمتِ جیزل کشید.
جیزل فقط لبخندی زد. لبخندی که زیاد چیزی را لو نمی‌داد. «شاید بد نباشه گاهی وقتا اینجا هم شلوغ بشه.» (چه مهربونمم:))
هیسونگ نفسِ راحتی کشید. از یک طرف، از اینکه لیلیوم اینجا بود کمی خوشحال بود، چون حس می‌کرد دیگر تنها نیست. از طرف دیگر، از دیدنِ چهرهٔ عصبانیِ خواهرش و اینکه مجبور بود همه چیز را توضیح دهد، معذب بود.
سونگهون که تا آن لحظه فقط تماشاچی بود، جلو آمد و گفت: «خب، اگر قراره امشب رو اینجا باشیم، بهتره یه فکری برایِ شام بکنیم. فکر کنم گشنه باشیم همه‌مون.»(هیسونگ بخور هیهیهی)
همه نگاهی به هم انداختند. شبِ طوفانی در خانه‌یِ پدربزرگِ نیکی، با حضورِ مهمانانِ ناخوانده و غریبه، تازه شروع شده بود.