جادوی لبخند تو؛ پارت اول(کپشن)

جادوی لبخند تو

۱۹ ویدیو

جادوی لبخند تو؛ ادامه پارت دوازدهم (در کپشن♡)

ALD1_UNIVERSE|گونوو فرشته‌ی الیز♡
ALD1_UNIVERSE|گونوو فرشته‌ی الیز♡

در یک لحظه‌ی شوم، سلنا به میسو حمله کرد. اما قبل از آنکه آسیبی به میسو برسد، هارو مثلِ صاعقه میانِ آن‌ها ظاهر شد. هارو نه تنها جلویِ ضربه‌ی سلنا را گرفت، بلکه با قدرتِ مطلقش سلنا را به زمین کوبید. اما بهایِ این محافظت سنگین بود.

هارو که حالا می‌دانست بدونِ قدرتِ او، میسو در برابرِ تهدیدهایِ بزرگ‌ تر بی‌دفاع است، تصمیمی بزرگ گرفت. او در یک اقدامِ ایثارگرانه، تمامِ قدرتِ ماورایی و فرشته‌بودنِ خودش را به میسو منتقل کرد. با این کار، هارو تبدیل به یک انسانِ معمولی شد و خاطراتِ گذشته‌اش از دنیایِ فرشته‌ها به‌طور کامل پاک شد. او دیگر به یاد نمی‌آورد که روزی یک فرشته بوده؛ او حالا فقط یک رئیسِ انسانیِ معمولی بود که با تعجب به دستانِ خودش نگاه می‌کرد.

اما در همان لحظه، وجودِ میسو لبریز از قدرتی شد که مدت ها بود تجربه نکرده بود؛ قدرتِ هارو، حالا بخشی از وجودِ او شده بود.

در پایانِ داستان، گونو و میسو رویِ بامِ کمپانی زیرِ نورِ ماه ایستاده‌اند. گونو با عشقی عمیق دست‌هایِ میسو را در دست دارد. میسو با لبخندی که حالا نوری از قدرتِ ماورایی در آن می‌درخشد، به افق خیره شده است. او می‌داند که هارو دیگر قدرتِ محافظت از او را ندارد و از آن طرف، متئو هنوز در سایه‌ها زنده است و برایِ تصاحبِ این عشق کمین کرده است.

میسو دستِ گونو را محکم‌تر می‌گیرد. او حالا هم یک همراه همیشگی او ست و هم نگهبانی قدرتمند که حالا به کمک قدرت هارو از کسانی که دوستشان دارد محافظت می کند و لبخندی می‌زند؛ لبخندی که حالا برایِ محافظت از گونو و این لحظاتِ طلایی، سلاحِ اوست. او می‌داند که عشق و دوستانش، بزرگ‌ترین قدرتِ او هستند.

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

جادوی لبخند تو؛ ادامه پارت دوازدهم (در کپشن♡)

۳ لایک
۰ نظر

در یک لحظه‌ی شوم، سلنا به میسو حمله کرد. اما قبل از آنکه آسیبی به میسو برسد، هارو مثلِ صاعقه میانِ آن‌ها ظاهر شد. هارو نه تنها جلویِ ضربه‌ی سلنا را گرفت، بلکه با قدرتِ مطلقش سلنا را به زمین کوبید. اما بهایِ این محافظت سنگین بود.

هارو که حالا می‌دانست بدونِ قدرتِ او، میسو در برابرِ تهدیدهایِ بزرگ‌ تر بی‌دفاع است، تصمیمی بزرگ گرفت. او در یک اقدامِ ایثارگرانه، تمامِ قدرتِ ماورایی و فرشته‌بودنِ خودش را به میسو منتقل کرد. با این کار، هارو تبدیل به یک انسانِ معمولی شد و خاطراتِ گذشته‌اش از دنیایِ فرشته‌ها به‌طور کامل پاک شد. او دیگر به یاد نمی‌آورد که روزی یک فرشته بوده؛ او حالا فقط یک رئیسِ انسانیِ معمولی بود که با تعجب به دستانِ خودش نگاه می‌کرد.

اما در همان لحظه، وجودِ میسو لبریز از قدرتی شد که مدت ها بود تجربه نکرده بود؛ قدرتِ هارو، حالا بخشی از وجودِ او شده بود.

در پایانِ داستان، گونو و میسو رویِ بامِ کمپانی زیرِ نورِ ماه ایستاده‌اند. گونو با عشقی عمیق دست‌هایِ میسو را در دست دارد. میسو با لبخندی که حالا نوری از قدرتِ ماورایی در آن می‌درخشد، به افق خیره شده است. او می‌داند که هارو دیگر قدرتِ محافظت از او را ندارد و از آن طرف، متئو هنوز در سایه‌ها زنده است و برایِ تصاحبِ این عشق کمین کرده است.

میسو دستِ گونو را محکم‌تر می‌گیرد. او حالا هم یک همراه همیشگی او ست و هم نگهبانی قدرتمند که حالا به کمک قدرت هارو از کسانی که دوستشان دارد محافظت می کند و لبخندی می‌زند؛ لبخندی که حالا برایِ محافظت از گونو و این لحظاتِ طلایی، سلاحِ اوست. او می‌داند که عشق و دوستانش، بزرگ‌ترین قدرتِ او هستند.