HATRED⁸

۲۳ نظر
گزارش تخلف
(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

فلش بک به فردا....

نور آفتاب از کناره ی پنجره به صورت رورا خورد... اخم کرد و کمکم بیدار شد.....

با خودش: آه ...امشب قراره شب مزخرفی باشه.... دوست دارم اون پسره ی دیروزی رو بگیرم و با یک تیر خلاص کنم.... آه.... خوبه امروز تعطیله... حداقل نمیبینمش

کمکم پاشد یه دوش کوتاه گرفت ، موهاش رو خشک کرد و یک لباس راحتی طوسی پوشیده.... رفت پایین در سالن غذا خوری تا صبحونه بخوره....

فلش بک به سالن غذاخوری....
رورا وارد شد و دید هیشکی نیست....
خدمتکار جلوی رورا رفت
- پدر و برادرتون برای مهمونی امشب رفتن...
رورا: انقدر زود رفتن....
و بعد نشست و شروع کرد به خوردن..... مهمونی ساعت پنج شروع می شد.... پس خیلی وقت داشت... رفت و توی باغ قدم زد و با خرگوش ها بازی کرد...و بعد رفت تا تکالیفش رو انجام بده.... و بعد برگشت ناهار رو تنهایی خورد..... رفت در اتاقش و لباسی که پدرش براش سفارش رو دید.... ناراحت شد... رفت نزدیکش و دستشو روی دامن لباس کشید.... یک لباس به رنگ قرمز خونی که بینهایت به رورا میومد ...
با خودش: چرا پدرم یه همچین لباس خاصی رو برای یه مهمونی ساده سفارش داده... یه چیزی هست که به من نگفتن
..... کم کم شروع کرد به پوشیدن لباس.... با کفش های پاشنه دار به رنگ لباس.... موهاش رو باز گذاشت و میکاپ نچرالی انجام داد.....
وقتی آماده شد..... سوار لیموزین شد تا به مراسم بره.....

نظرات (۲۳)

Loading...

توضیحات

HATRED⁸

۱۸ لایک
۲۳ نظر

فلش بک به فردا....

نور آفتاب از کناره ی پنجره به صورت رورا خورد... اخم کرد و کمکم بیدار شد.....

با خودش: آه ...امشب قراره شب مزخرفی باشه.... دوست دارم اون پسره ی دیروزی رو بگیرم و با یک تیر خلاص کنم.... آه.... خوبه امروز تعطیله... حداقل نمیبینمش

کمکم پاشد یه دوش کوتاه گرفت ، موهاش رو خشک کرد و یک لباس راحتی طوسی پوشیده.... رفت پایین در سالن غذا خوری تا صبحونه بخوره....

فلش بک به سالن غذاخوری....
رورا وارد شد و دید هیشکی نیست....
خدمتکار جلوی رورا رفت
- پدر و برادرتون برای مهمونی امشب رفتن...
رورا: انقدر زود رفتن....
و بعد نشست و شروع کرد به خوردن..... مهمونی ساعت پنج شروع می شد.... پس خیلی وقت داشت... رفت و توی باغ قدم زد و با خرگوش ها بازی کرد...و بعد رفت تا تکالیفش رو انجام بده.... و بعد برگشت ناهار رو تنهایی خورد..... رفت در اتاقش و لباسی که پدرش براش سفارش رو دید.... ناراحت شد... رفت نزدیکش و دستشو روی دامن لباس کشید.... یک لباس به رنگ قرمز خونی که بینهایت به رورا میومد ...
با خودش: چرا پدرم یه همچین لباس خاصی رو برای یه مهمونی ساده سفارش داده... یه چیزی هست که به من نگفتن
..... کم کم شروع کرد به پوشیدن لباس.... با کفش های پاشنه دار به رنگ لباس.... موهاش رو باز گذاشت و میکاپ نچرالی انجام داد.....
وقتی آماده شد..... سوار لیموزین شد تا به مراسم بره.....