تَـقـدیم بـه هـاردن’کـپـ
تو شاید هیچوقت ندانی،
اما گاهی یک نفر میتواند کیلومترها دور باشد،
پشت صفحهای سرد و بیجان،
و با این حال،
نزدیکترین آدم به قلبت شود.
عجیب است، نه؟
اینکه آدم بتواند به کسی دل ببندد
که شاید هیچوقت صدای قلبش را نشنیده،
دستهایش را نگرفته،
کنارش قدم نزده
و حتی نداند در گوشهای از این دنیا،
کسی با شنیدن اسمش
بیاختیار لبخند میزند.
من تو را از فاصلهای دوست دارم
که هیچ دستی به دستت نمیرسد،
هیچ نگاهی در نگاهت گره نمیخورد،
و هیچ خیابانی ما را اتفاقی به هم نمیرساند.
تمام سهم من از تو،
چند کلمه است،
چند تصویر،
چند لحظهی کوتاه پشت یک صفحه،
و حضوری که شاید برای تو
فقط بخشی معمولی از روزهایت باشد،
اما برای من
گاهی تمام چیزیست که میتواند
یک روز معمولی را زیبا کند.
هاردن،
عجیب است که آدم میتواند
اینهمه کسی را دوست داشته باشد
بیآنکه حتی مطمئن باشد
جایی در قلب او دارد یا نه.
تو شاید هرگز نفهمی
چند بار نامت را در ذهنم تکرار کردهام،
چند شب با فکر کردنت خوابم برده،
چند بار بیدلیل به صفحهای خیره ماندهام
فقط چون چیزی از تو آنجا هست
07:07
نـوزدهم شــهریور ماه سـال 1405
نظرات (۸۰)