رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی
Part:29 یک اشتباه پنج سال جدایی
مامان لارا: میدونی شوهر من کیه ها
لارا: آره میدونم ولی ازش چرا باید بترسم همین امشب میتونم بکشمش
مامان لارا: تو
و ی سیلی میخواست به لارا بزنه که لارا به اون زد
مامان لارا: عوضی بمیر که قبرت رو خودم بکنم
مارک: حرف تون رو پس بگیرین یا واقعا شمارو از زندگی محو کنم
کلارا: جرئت کن که واقعا تورو
حرف کلارا نافص موند چون ....
کای: کی جرئت داره رو مامان دست بلند کنه
لارا: تو ..
کای: تو اینجا چیکار میکنی ؟!
لارا: یعنی تو
میرا: ب.ا.ب.ا تویی؟
مامان لارا: اومدی ی درسی بهش بده
کای: لارا میشه منو گوش کنی
لارا: چی رو گوش کنم هان تو از اول با قصد به ما نزدیک شدی تو منو با تیر زدی و باعث آسیب دیدن ما شدی تو حتی بابای میرایی چی رو میخوای گوش کنم هان حتی تو داداش منی دیگه چیرو گوش کنم (با گریه)
کای: آره اولی به شما با قصد نزدیک شدم حتی بخاطر میرا تورو زدم ولی بعدش پشیمون شدم میخوای قسم بخورم
کلارا: بچتو بگیر و گمشو از اینجا (عصبانی)
مارک: ی لحظه
و ی مشت میزنه به بینی کای
کای: چی کار میکنی عوضی
مارک: این بخاطر خواهرم بود تو خواهرم رو حامله کردی بعد ولش کردی
کای: من چیکار کنم هان خودش خواست
لارا: مگه نمیتونستی جلوش رو بگیری
کلارا: برو گمشو دیگه واقعا ریدین به زندگیمون از ی طرف ی مادر عوضی از ی طرف بچه ی خیانتکار از ی طرف هم خود هیانتکار
مامان لارا: کای پسر خوشگلم دخترتو برادر و بریم نمیخوام اینارو ببینم
میرا:تو الان بابای منی
کای: آره دخترم بیا بریم
میرا: بالاخره ازتون راحت شدم
مارک: همتون به خانوادم آسیب زدین قرار تاوانشو بدین
مامان لارا: تو خیالتون راستی کلارا تو هم قراره با بیای
کلارا: چرا زنیکه؟
مامان لارا: چون تو هم نوه ی منی
کلارا: ی مغزت رو تکون بده میرا بچه ی پسر توعه ولی من نوه ی خانواده ی مارسم
مارک: حالا برین دیگه هم جلومون دیده نشین
کای: خودمون میخوای بریم
مامان لارا : بابات چطوره لارا(با پوزخند)
لارا: یعنی چی؟
مامان لارا: تو نمیدونی دیروز بابات مرد
لارا: تو کشتیش
کای: آره
لارا: اینو بدون قراره کل خانوادتون رو نابود کنم(با داد)
کای: بای
لارا بعد اینکه اونا رفتن رو زانوهاش افتاد میخواستریه کنه ولی نمیتونست هیلی وقته که نمیتونست گریه کنه ولی تو دلش ناراحت بود دیگه تصمیمش قطعی شد میخواست کل خانواده ی بورک رو نابود کنه
مارک: عزیزم بیا دیگه کارو تموم کنیم
نظرات (۶)