دخترِ من پارت 9 ☆ کپشن

☆Jeon_Dayan☆ رمان دختر من..حمایت نشه میخورمتون
☆Jeon_Dayan☆ رمان دختر من..حمایت نشه میخورمتون

همینجوری داشت حرف میزد تا اینکه به من نگاه کرد و گفت:
هه رین:دلم واسه کسایی که مادر ندارن میسوزه، به خصوص کیم لویی که مادرش بخاطر گندکاریای باباش کشته شد.
همه به لویی خیره شدند،اولین نفرات همکلاسی های قلدر لویی بودن که تونسته بودن یه نقطه ضعف جدید از لویی پیدا کنن و اون رو آزار بدن
ویو لویی:
از جلب توجه متنفر بودم، اما اون لحظه همه به من خیره شدن و با انگشت من رو به هم نشون میدادن؛احساس کردم قلبم به طرز وحشتناکی تیر میکشه از صندلی بلند شدم تا از سالن بیرون برم که چشمام سیاهی رفت و چیزی نفهمیدم.
ویو سوئی:
وقتی اون دختر کنارم نشست،حس عجیبی بهم داد، نفسم بند اومده بود؛یه چیزی بین استرس و خجالت. اون دختر بدجوری چشمم رو گرفته بود.وقتی هه رین راجبش گفت،متوجه شدم اسمش لویی عه، انگار فقط من نمیدونستم.چون اون یکی از پر حاشیه ترین دختر این دبیرستانه و من دنبال دراما های بچه ها نیستم،وقتی همه به سمتش برگشتن من اون رو نگاه نکردم.مشخص بود داره خجالت میکشه،نمیخواستم اذیت بشه. هرچند خودمم درکش میکردم چون پدر و مادرم رو توی تصادف از دست دادم و من موندم برادر کوچکتر از خودم.وقتی از جاش بلند شد به سمت درب سالن رفت و صدای افتادن چیزی اومد،برگشتم و متوجه شدم لویی بیهوش شده،نمیدونم چجوری اما سریع خودم رو رسوندم بهش و تونستم بلندش کنم و به سمت اتاق بهداشت مدرسه ببرم،از اون چیزی که فکر میکردم سبک تر بود. معلوم نبود این بچه چقد اذیت شده
چند دقیقه بعد...
.
پایان پارت 9
.
حمایت؟!

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

دخترِ من پارت 9 ☆ کپشن

۱۰ لایک
۴ نظر

همینجوری داشت حرف میزد تا اینکه به من نگاه کرد و گفت:
هه رین:دلم واسه کسایی که مادر ندارن میسوزه، به خصوص کیم لویی که مادرش بخاطر گندکاریای باباش کشته شد.
همه به لویی خیره شدند،اولین نفرات همکلاسی های قلدر لویی بودن که تونسته بودن یه نقطه ضعف جدید از لویی پیدا کنن و اون رو آزار بدن
ویو لویی:
از جلب توجه متنفر بودم، اما اون لحظه همه به من خیره شدن و با انگشت من رو به هم نشون میدادن؛احساس کردم قلبم به طرز وحشتناکی تیر میکشه از صندلی بلند شدم تا از سالن بیرون برم که چشمام سیاهی رفت و چیزی نفهمیدم.
ویو سوئی:
وقتی اون دختر کنارم نشست،حس عجیبی بهم داد، نفسم بند اومده بود؛یه چیزی بین استرس و خجالت. اون دختر بدجوری چشمم رو گرفته بود.وقتی هه رین راجبش گفت،متوجه شدم اسمش لویی عه، انگار فقط من نمیدونستم.چون اون یکی از پر حاشیه ترین دختر این دبیرستانه و من دنبال دراما های بچه ها نیستم،وقتی همه به سمتش برگشتن من اون رو نگاه نکردم.مشخص بود داره خجالت میکشه،نمیخواستم اذیت بشه. هرچند خودمم درکش میکردم چون پدر و مادرم رو توی تصادف از دست دادم و من موندم برادر کوچکتر از خودم.وقتی از جاش بلند شد به سمت درب سالن رفت و صدای افتادن چیزی اومد،برگشتم و متوجه شدم لویی بیهوش شده،نمیدونم چجوری اما سریع خودم رو رسوندم بهش و تونستم بلندش کنم و به سمت اتاق بهداشت مدرسه ببرم،از اون چیزی که فکر میکردم سبک تر بود. معلوم نبود این بچه چقد اذیت شده
چند دقیقه بعد...
.
پایان پارت 9
.
حمایت؟!