پارت-۴۴
همه بودن امیرم اینجا درسته نوه اقا جونم نیس ولی همیشه توجمای ما بوده و مثل نوه اقا جونمه و همه دوسش دارن سمیه جون برا ناهار صدامون زد خوب طبق معلوم سبزی پلو با ماهی بود یه بشقاب خردمو و عقب کشیدم بهد من بنی و کیارش اومدن و کنارم نشستن و داشتیم سر اینکه چه بازی کنیم کل کل میکردیم که شیدا و ساناز و الناز و باربد و امیرم اومدن و اخرم بهد اینکه قرعه کشی کردیم جرعت و حقیقت در اومد به طبقه بالا رفتیمو بزرگای مجلسو تنها گذاشتیم یه بطری ام از اقا محمود گرفتمو اومدم بچرخونم که باربد گفت:وایسا نچرخون اریا و هومنم دارن میان اینجا
نیش شیدا باز شد که زدم تو کلش:خاک تو سرت الان باید لپات گل بندازه نچ نچ دخترم دخترای قدیم خاک تو سرت
گوشیمو برداشتمو و حبه انگور رو گرفتم:سلام مشنگ عیدت مبارک
مهیا:سلام پلشت عید توعم مبارک
-فدات نشم'نمیای اینجا؟
مهیا:درو باز کن
گوشیو قطع کردمو با دو رفتم در حیاطو باز کردم اریا و هومن و مهیا بودن با مهیا مثل این زنا که هزار بار هر طرف صورتو بوس میکنن بوس کردیم که هومن خندید از مهیا جدا شدمو با هومنم روبوسی کردم اومدم با اریا ام روبوسی کنم ولی روم نشد که با دادن دست اکتفا کردم هومن و مهیا با دو رفتن خونه من و اریا ام یواش یواش راه رفتیم:من غریبم؟ وقتی نگاه متعجبمو دید ادامه داد:از این لحاظ میگم که با اون دو تا روبوسی کردیو من خودمو غریبه دونستم
-نه ..میدونی..اوووم..چیزه...خوب..خوب..خوب روم نشد
اریا جلو اومدو دستشو به سمتم دراز کرد که گرفتمو باهاش روبوسی کردم دوتاییمون خنده بلندی سر دادیمو وارد عمارت شدیم خیلی جنتلمن با خانما و اقایون جمع عید مبارکی کردو رفتیم بالا و با پسرا روبوسی کردو به دخترا دست داد و عید مبارکی کرد نشستیمو بطری رو چرخوندم به باربد و شیدا افتاد
باربد:حوصله پرسش جرعت یا حقیقت نعرم خودت بگو پس
شیدا دهن کجیشو کردو گفت:حقیقت
باربد:از کی عاشق هومن شدی؟
شیدا:از اون روزی که افتادم استخر
من و هومن خندیدم اخه اون روز چشای شیدا رو بسته بودیمو و باید کیارشو میگرفت منو هومنم راهنمایشش کردم به سمت استخر که افتاد توش و بماند چقدر خندیدم
شیدا بطری رو چرخوند به من و ڪیارش افتاد:جرعت یا حقیقت؟
کیارش:جرعت
-اووووووم برو پایینو وسط اقا محمودو و سمیه جون وایسا بگو لپمو بوس کنین ولی جاخالی بده تا..
ڪیارش:اووووو باشه باشه
نظرات