:) های من
آخرین دیدار..."کپشن"
یا الله و یا قهار و یا منتقم
وارد حیاط اصلی مصلی که شدم دقایقی اطراف را نگاه کردم تا ببینم به کجا قدم گذاشته ام آخر شبیه مصلی ای که همیشه بود؛ نبود!
لحظه ای نگاهم به جایگاه افتاد و دیگر هیچ ندیدم؛ چه اهمیت دارد های و هوی دنیا وقتی کوه در تابوت است... .
آقاجان همان انتهای حیاط مصلی ایستادم؛ اولین بار که از نزدیک به دیدارتان آمدم هم انتهای حسینیه ایستادم؛ روبه روی شما. آن روز از شوق سر از پا نمیشناختم، آنقدر محو سیمای شما بودم و منتظر شنیدن تک تک کلمات تان که دلم رضا بر نشستن نبود.
آقا من همان دخترک دوسال پیشم؛ اما امروز تا نگاهم به شما افتاد نشد؛ نتوانستم ایستاده نگاهتان کنم. بار غم اجازه ایستادن نمیداد. بار بر دوشم مرا به زمین هل داد تا اینبار جای کلمات و لبخند شیرین شما؛ من بگویم چقدر شرمنده ام که تو رفته ای و من مانده ام... !
تو مهم بود بمانی، که نماندی؛ رفتی
جان که باید برود، سفت به من، چسبیده...
شنبه ۱۳ تیر ماه ۱۴۰۵، ساعات ابتدایی مراسم وداع با رهبر شهید، مصلی امام خمینی تهران
نظرات