انهاییپن
قول..(کپ)
هیسونگ…
تو قول داده بودی، یادت هست؟
گفتی میمونی… همیشه.
با همون اعتمادِ احمقانه و بچگانهای که من هنوز هم نمیفهمم چطور بهت دادمش،
باورت کردم.
اما تو رفتی.
آروم، بیسر و صدا، مثل آدمی که بلد بود چطور قدم برداره
تا حتی جای پا هم جا نذاره.
گاهی فکر میکنم نبودنت درد نبود…
نوعی بیحسی بود.
یه جور خاموش شدن آرام که حتی فرصتِ فریاد زدن هم نمیده.
تو رفتی،
ولی قولت موند.
عجب طنز تلخی، نه؟
تو رفتی،
و من موندم
نه قویتر، نه بهتر…
فقط خالیتر.
انگار یه تکه از من با تو تبعید شد.
و تنها چیزی که برام گذاشتی
نه خاطره بود، نه عشق
یه «چرا»یی بود که هنوز جواب نداره.
....
نیـــــــڪارا...
نظرات (۱۳)