جادوی لبخند تو؛ پارت اول(کپشن)

جادوی لبخند تو

۱۹ ویدیو

جادوی لبخند تو؛ پارت نهم (در کپشن♡)

ALD1_UNIVERSE|گونوو فرشته‌ی الیز♡
ALD1_UNIVERSE|گونوو فرشته‌ی الیز♡

همین که بدنِ میسو در تاریکیِ شب معلق شد، بال‌هایِ نقره‌ایِ هارو در نورِ مهتاب درخشید. او که تمامِ این مدت از دور مراقب بود، با سرعتی غیرممکن در هوا شیرجه زد. درست چند متر مانده به برخوردِ میسو با آسفالتِ سردِ خیابان، هارو او را در میانِ آسمان در آغوش کشید.
اما داستانِ اصلی در پسِ این هیاهو، در ذهنِ رئیسِ کمپانی و هارو نهفته بود گذشته ای که گونو و میسو از آن هنوز بی‌خبر بودند. در حالی که هارو به آرامی میسو را به سمتِ پشت‌بام برمی‌گرداند، فلش‌بکی به گذشته‌های دور، حقیقت را آشکار کرد: رئیسِ کمپانی، سال‌ها پیش، یک فرشته‌ی تشنه‌ی قدرت بود که دل به فرشته‌ی عدالت که مادرِ میسو بود باخته بود. اما مادرِ میسو، قلبش را به برادرِ رئیس که یک فرشته‌ی معمولی و ساده‌دل بود سپرده بود. این حقارت، این حسِ طرد شدن، و دیدنِ عشقِ آن‌ها، بذرهایِ سیاه را در قلبِ رئیس کاشت. کینه‌ی او از همان‌جا شروع شد؛ او می‌خواست تمامِ میراثِ آن عشقِ لعنتی را نابود کند.
در پشت‌بام، گونو در حالی که زانو زده بود و از شدتِ دردی که در سینه داشت به خود می‌پیچید، می‌گریست. او فکر می‌کرد میسو را برای همیشه از دست داده است. وقتی هارو، میسو را که در وضعیتی میانِ شوک و خوابِ ابدی فرو رفته بود، به آرامی روی زمین گذاشت، گونو با هق‌هق‌های لرزان پیکرِ سردِ او را در آغوش گرفت.
«میسو... بلند شو! خواهش می‌کنم...» اما میسو بیدار نمی‌شد. چشمانِ بسته‌اش، گویی از جهانی دیگر خبر می‌داد. رئیسِ کمپانی با خونسردیِ یک فاتح، در سایه‌ها ایستاده بود و به این تصویرِ دردناک خیره شده بود؛ او گمان می‌کرد انتقامش بخاطر عشق قدیمی اش کامل شده است.

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

جادوی لبخند تو؛ پارت نهم (در کپشن♡)

۲ لایک
۰ نظر

همین که بدنِ میسو در تاریکیِ شب معلق شد، بال‌هایِ نقره‌ایِ هارو در نورِ مهتاب درخشید. او که تمامِ این مدت از دور مراقب بود، با سرعتی غیرممکن در هوا شیرجه زد. درست چند متر مانده به برخوردِ میسو با آسفالتِ سردِ خیابان، هارو او را در میانِ آسمان در آغوش کشید.
اما داستانِ اصلی در پسِ این هیاهو، در ذهنِ رئیسِ کمپانی و هارو نهفته بود گذشته ای که گونو و میسو از آن هنوز بی‌خبر بودند. در حالی که هارو به آرامی میسو را به سمتِ پشت‌بام برمی‌گرداند، فلش‌بکی به گذشته‌های دور، حقیقت را آشکار کرد: رئیسِ کمپانی، سال‌ها پیش، یک فرشته‌ی تشنه‌ی قدرت بود که دل به فرشته‌ی عدالت که مادرِ میسو بود باخته بود. اما مادرِ میسو، قلبش را به برادرِ رئیس که یک فرشته‌ی معمولی و ساده‌دل بود سپرده بود. این حقارت، این حسِ طرد شدن، و دیدنِ عشقِ آن‌ها، بذرهایِ سیاه را در قلبِ رئیس کاشت. کینه‌ی او از همان‌جا شروع شد؛ او می‌خواست تمامِ میراثِ آن عشقِ لعنتی را نابود کند.
در پشت‌بام، گونو در حالی که زانو زده بود و از شدتِ دردی که در سینه داشت به خود می‌پیچید، می‌گریست. او فکر می‌کرد میسو را برای همیشه از دست داده است. وقتی هارو، میسو را که در وضعیتی میانِ شوک و خوابِ ابدی فرو رفته بود، به آرامی روی زمین گذاشت، گونو با هق‌هق‌های لرزان پیکرِ سردِ او را در آغوش گرفت.
«میسو... بلند شو! خواهش می‌کنم...» اما میسو بیدار نمی‌شد. چشمانِ بسته‌اش، گویی از جهانی دیگر خبر می‌داد. رئیسِ کمپانی با خونسردیِ یک فاتح، در سایه‌ها ایستاده بود و به این تصویرِ دردناک خیره شده بود؛ او گمان می‌کرد انتقامش بخاطر عشق قدیمی اش کامل شده است.