داستان(نزدیکترین غریبه)
و بالاخره ،بعد یک قرن،قسمت ۵ داستان نزدیکترین غریبه کپ
و بعد...
یک خودکار روی میز کناری،انگار کسی نامرئی آن را هل بدهد،آرام آرام سر میخورد و میافتد روی زمین.
صدای «تق» کوچکی که در سکوت جلسه،شبیه افتادن یک وزنه است.
همکار(مکث میکند):«...چی بود؟»
دو هیون(سریع،با لبخندی مصنوعی):«هیچی!لیز خورد!»
هه یون(رو به دو هیون.با لحنی انگار جدی است):«چرا دروغ میگی؟»
دو هیون(زیر لب):«الان نه هه یون»
هه یون(با لحنی انگار کنجکاو):«چرا الان نه؟»
بعد یک برگه از روی میز دیگر،با آرامی تکان میخورد و دوباره سر جایش برمیگردد.
بعد ،یک لیوان آب،بدون هیچ دلیلی،چند میلی متر جابجا میشود.
و معلوم هست همش کار هه یون بود.
همکار ها انگار متوجه شدند یک چیزی عادی نیست و شک کردند،ولی زود بیخیال شدند.
هه یون(رو به دو هیون):«ببین،اینجوری هم جلسه هارو هیجان انگیز میکنم.»
دو هیون(با چشمانی که میگوید تو را با همین نمودار پرتاب میکنم):«میشه بس کنی؟»
هه یون(یک آه میکشد):«باشه....... ولی نه،نمیتونم.»
دو هیون:(آه میکشد).
هه یون:«من فقط دارم انرژی مثبت میفرستم.»
همین لحظه وقتی همکار ها حواسشان نبود،چندتا خودکار حرکت کرد.
هه یون:«این خودکار ها فکر کنم دارن از خوشحالی میرقصن.»
دو هیون:«انرژی مثبت؟!اینا دارن فکر طرف رو مختل میکنن.»
هه یون:«ولی خنده داره ،قبول کن.»
همین طور که هه یون حرف میزند،یک خودکار دیگر(که معلوم است از کدام «انرژی مثبت» الهام گرفته)،از روی میز خودش، آرام شروع به چرخیدن میکند.
دو هیون(با لحنی کلافه،آروم به قدری که فقط هه یون بشنود):«نه،تو رو خدا»
هه یون:«خیلی خب،خیلی خب.(به خودکار اشاره میکند)آروم باش کوچولو.برو بشین سر جات.»
خودکار،انگار که حرف هه یون را شنیده باشد،چرخش را متوقف میکند و آرام روی میز ثابت میماند.و معلوم است کار خوده هه یون بود.
بعد...
نظرات