به درخواست یکی از دوستام میخوام رمانی که اوایل انجین بودنم نوشتم رو بزارم اما نمیدونم چطوره.لطفا بخونید اگه خواستید بازم میزارم

*Málek.H*HANDERSON (انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

*قول*
با شنیدن صدای در لیوان شات رو توی قفسه های مملو از کتاب قایم کردم و بلافاصله آدامسی در دهانم انداختم. وقتی داخل شد با چشمان مجذوب کننده اش، مشکوک نگاهی بهم انداخت که سری به معنای"چیه" تکان دادم. ابرویی بالا انداخت و با تاسف روی تختم نشست و رو به من گفت: مگه قرار نبود دیگه ننوشی؟
نگاهی به چشمان غمگینش کردم... اهل دروغ گفتن نبودم پس مصرانه نگاهش کردم و با بیخیالی گفتم: توقع نداری که یهویی بزارمش کنار؟
+نه توقع ندارم ولی الان زیادم یهویی نیست الان شش ماهه که داریم کنترلش میکنیم و روز به روز کمترش میکنیم پس فکر میکنم دیگه موقعش شده که بزاریش کنار.
_قرارمون این بود توی ماه ششم هر هفته یه گیلاس بنوشم... خودت گفتی
+ گفتم یه گیلاس نه یه بطری!!! میون وو مگه قرار نشد بهم اعتماد کنی؟
نگاهی به چشماش کردم... او اولین نفری بود که بعد این همه سختی هنوز در حال کمک به روح خسته من بود. خستگی در چشمانش موج میزد اما مهربانی و آرامشش لحظه ای از صورتش کنار نمی‌رفت.
_ اگه ننوشم نمیتونم بخوابم... اشک در چشمانم دوید اما ماه ها بود که از خانه چشمم سرازیر نمیشد.
+بازم از همون خواب ها میبینی؟
خواب؟ نه... آنها رویا هستند. رویا هایی که پژواکشان در ذهنم در حال متلاشی کردن روحم هستند. رویاهایی که با دیدنشان بیشتر عاشق مرگ میشوم... کابوس؟ نه آنها هیچ وقت کابوس نبودند... من هر لمس و نفس تو را به زیبایی درک میکنم و از آن لذت میبرم. مگر می‌شود خنده ها کابوس باشند؟ آن هم خنده های تو!!!
با تکان های دستی دوباره به این دنیا پرتاب شدم.
+قرارمون این بود دیگه هی تو خیالاتت غرق نشی نزن زیر قولت...
قول؟ آه از من...که ای کاش هیچ وقت به هیچ کس قولی نمی‌دادم.
_یه لحظه حواسم پرت شد
+ اشکال نداره بلند شو آماده شو بریم پایین ناهارتو بخور بعدش بریم بیرون یکم هوا بخوریم که خسته شدم از بس تو خونه بودم.
_کی میشه من از دست تو راحت شم؟
+اگه میخوای از دست من راحت شی زودتر به روال عادیت برگرد قول میدم دیگه قیافه نحص منو نیبینی... میدونی که عین خودت هیچ وقت زیر قولم نمیزنم...
نحص؟ نه... شاید چهره او تنها چیزی بود که در این مدت دیدنش مرا به امید وا میداشت. بی انصافی بود اگر این حرفش را قبول میکردم. بنظرم او چهره بسیار زیبایی داشت که خیلی از دختران برایش سر و دست میشکستند؛ اما گیر منی افتاده بود که حوصله هیچ کس حتی خودم را هم نداشتم...

نظرات (۹۶)

Loading...

توضیحات

به درخواست یکی از دوستام میخوام رمانی که اوایل انجین بودنم نوشتم رو بزارم اما نمیدونم چطوره.لطفا بخونید اگه خواستید بازم میزارم

۲۰ لایک
۹۶ نظر

*قول*
با شنیدن صدای در لیوان شات رو توی قفسه های مملو از کتاب قایم کردم و بلافاصله آدامسی در دهانم انداختم. وقتی داخل شد با چشمان مجذوب کننده اش، مشکوک نگاهی بهم انداخت که سری به معنای"چیه" تکان دادم. ابرویی بالا انداخت و با تاسف روی تختم نشست و رو به من گفت: مگه قرار نبود دیگه ننوشی؟
نگاهی به چشمان غمگینش کردم... اهل دروغ گفتن نبودم پس مصرانه نگاهش کردم و با بیخیالی گفتم: توقع نداری که یهویی بزارمش کنار؟
+نه توقع ندارم ولی الان زیادم یهویی نیست الان شش ماهه که داریم کنترلش میکنیم و روز به روز کمترش میکنیم پس فکر میکنم دیگه موقعش شده که بزاریش کنار.
_قرارمون این بود توی ماه ششم هر هفته یه گیلاس بنوشم... خودت گفتی
+ گفتم یه گیلاس نه یه بطری!!! میون وو مگه قرار نشد بهم اعتماد کنی؟
نگاهی به چشماش کردم... او اولین نفری بود که بعد این همه سختی هنوز در حال کمک به روح خسته من بود. خستگی در چشمانش موج میزد اما مهربانی و آرامشش لحظه ای از صورتش کنار نمی‌رفت.
_ اگه ننوشم نمیتونم بخوابم... اشک در چشمانم دوید اما ماه ها بود که از خانه چشمم سرازیر نمیشد.
+بازم از همون خواب ها میبینی؟
خواب؟ نه... آنها رویا هستند. رویا هایی که پژواکشان در ذهنم در حال متلاشی کردن روحم هستند. رویاهایی که با دیدنشان بیشتر عاشق مرگ میشوم... کابوس؟ نه آنها هیچ وقت کابوس نبودند... من هر لمس و نفس تو را به زیبایی درک میکنم و از آن لذت میبرم. مگر می‌شود خنده ها کابوس باشند؟ آن هم خنده های تو!!!
با تکان های دستی دوباره به این دنیا پرتاب شدم.
+قرارمون این بود دیگه هی تو خیالاتت غرق نشی نزن زیر قولت...
قول؟ آه از من...که ای کاش هیچ وقت به هیچ کس قولی نمی‌دادم.
_یه لحظه حواسم پرت شد
+ اشکال نداره بلند شو آماده شو بریم پایین ناهارتو بخور بعدش بریم بیرون یکم هوا بخوریم که خسته شدم از بس تو خونه بودم.
_کی میشه من از دست تو راحت شم؟
+اگه میخوای از دست من راحت شی زودتر به روال عادیت برگرد قول میدم دیگه قیافه نحص منو نیبینی... میدونی که عین خودت هیچ وقت زیر قولم نمیزنم...
نحص؟ نه... شاید چهره او تنها چیزی بود که در این مدت دیدنش مرا به امید وا میداشت. بی انصافی بود اگر این حرفش را قبول میکردم. بنظرم او چهره بسیار زیبایی داشت که خیلی از دختران برایش سر و دست میشکستند؛ اما گیر منی افتاده بود که حوصله هیچ کس حتی خودم را هم نداشتم...