رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و هفتم

*Málek.H*HANDERSON(اپلودها خطا میده...رمان و آپدیت ها رو بعدا میزارم)(انهایپن برای همیشه ۷ نفره♡)(my simply Jjong:)

کلافگی از سر و رویش می‌بارید اما تکانی نمی‌خورد و بدون اهمیت به اطرافش به فکر فرو رفته بود.
به بشقاب دست نخورده جی خیره شدم. کسی در دلم فریاد می‌زند که نزارم تنها باشد و از آن طرف هم کسی در اعماق مغزم، وحشت حاصل شده از او را بهم یادآور میشد.
در گیر و دار این جنگ افکار بودم که دست هایم به کار افتادند و بشقاب جی را در سینی ای قرار دادند.
آندره سرش را بالا آورد و نگاهی به من که لیوانی را از آب پر میکردم، انداخت و متعجب بهم خیره شد.
×آنه داری چیکار میکنی؟
+میخوام غذاش رو ببرم بالا... سردرد حتما اذیتش میکنه نمیخوام بیشتر از این درد بکشه.
×نمیخواد...میری یه چیزی بهت میگه و جنجال به پا میکنه، بعد بیا و درستش کن...خودم بعدا براش میبرم؛ تو بشین غذات رو بخور.
+اینجوری از گلوم پایین نمیره... نمیخوام بینتون ناراحتی پیش بیاد خودم میبرم و میزارم توی اتاقش و برمیگردم...فقط بهم مسکن هم بده.
×چطور میتونی اینقدر مهربون رفتار کنی؟
+رفتار نمیکنم...دیگه بخشی از وجودم شده. همینم که هستم!
شانه ای بالا انداختم و لبخندی مهمانش کردم که سری تکان دادن و بعد قرص مسکنی توی سینی گذاشت.
به سمت اتاقش رفتم که با دیدن پله ها در دلم خنگی به خودم گفتم و زیرلب ناسزایی به خود فرستادم‌.
با دیدن سایه کسی در کنارم سر بالا گرفتم و با چهره خندان آندره مواجه شدم که سینی را از دستم گرفت و گفت:
× با این پا چطوری تا اون بالا میخوای بری؟ اونم با این سینی بزرگ؟
+حواسم به این قسمت ماجرا نبود.
لبخند خجالتی ام را با پایین آوردن سرم پنهان کردم که صدای گام های او را شنیدم.
نگاهی به او انداختم و بلافاصله با گرفتن نرده‌ی پله ها به سمت او قدم برداشتم و صداش کردم.
+صبر آندره بزار منم بیام.
×کجا میای آخه؟
+میخوام بیام که اگه خواست جنجال به پا کنه با من به پا کنه نه تو.

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

رمان برایم حرف بزن (SPEAK FOR ME) پارت بیست و هفتم

۷ لایک
۰ نظر

کلافگی از سر و رویش می‌بارید اما تکانی نمی‌خورد و بدون اهمیت به اطرافش به فکر فرو رفته بود.
به بشقاب دست نخورده جی خیره شدم. کسی در دلم فریاد می‌زند که نزارم تنها باشد و از آن طرف هم کسی در اعماق مغزم، وحشت حاصل شده از او را بهم یادآور میشد.
در گیر و دار این جنگ افکار بودم که دست هایم به کار افتادند و بشقاب جی را در سینی ای قرار دادند.
آندره سرش را بالا آورد و نگاهی به من که لیوانی را از آب پر میکردم، انداخت و متعجب بهم خیره شد.
×آنه داری چیکار میکنی؟
+میخوام غذاش رو ببرم بالا... سردرد حتما اذیتش میکنه نمیخوام بیشتر از این درد بکشه.
×نمیخواد...میری یه چیزی بهت میگه و جنجال به پا میکنه، بعد بیا و درستش کن...خودم بعدا براش میبرم؛ تو بشین غذات رو بخور.
+اینجوری از گلوم پایین نمیره... نمیخوام بینتون ناراحتی پیش بیاد خودم میبرم و میزارم توی اتاقش و برمیگردم...فقط بهم مسکن هم بده.
×چطور میتونی اینقدر مهربون رفتار کنی؟
+رفتار نمیکنم...دیگه بخشی از وجودم شده. همینم که هستم!
شانه ای بالا انداختم و لبخندی مهمانش کردم که سری تکان دادن و بعد قرص مسکنی توی سینی گذاشت.
به سمت اتاقش رفتم که با دیدن پله ها در دلم خنگی به خودم گفتم و زیرلب ناسزایی به خود فرستادم‌.
با دیدن سایه کسی در کنارم سر بالا گرفتم و با چهره خندان آندره مواجه شدم که سینی را از دستم گرفت و گفت:
× با این پا چطوری تا اون بالا میخوای بری؟ اونم با این سینی بزرگ؟
+حواسم به این قسمت ماجرا نبود.
لبخند خجالتی ام را با پایین آوردن سرم پنهان کردم که صدای گام های او را شنیدم.
نگاهی به او انداختم و بلافاصله با گرفتن نرده‌ی پله ها به سمت او قدم برداشتم و صداش کردم.
+صبر آندره بزار منم بیام.
×کجا میای آخه؟
+میخوام بیام که اگه خواست جنجال به پا کنه با من به پا کنه نه تو.