خاطره ای مبهم
دلنوشت و اجرا تورج توجی
در ازدحامِ روزهای تلخ بی کسی
تورا در چشمانم تمنا می کردم
بسان یک نیاز برای حیات
اما پنهان تر از من در تو
همان جایی
که حتی خدا هم نمیداند کجاست
چشمانت
تمام راز کهکشان
تمام وسعت آسمان
را در خود جای داده
که وقتی نگاهم میکنند
دل در دل دل دل می کند
قلب به یک باره عصیان میکند
جان در آستان جانانش زانو میزند
چشم در بیداد نگاهت به نگاهی رام می شود
و لبهایت...
رازیست ناگفته
که گر باز کنی
باز شوم دیوانه
وگر سکوت کنی
کنم خود را آواره
من از دور در چشمانت سکنا گزیدم
در دور ترین فاصله ها
همان جا که هر شب تو را در خیالم به آغوش میکشم
ای که در آواز هایم زنده تویی
ای که در شعر هایم همه تویی
تو را دوست میدارم
اما از همان دور بلکه دور تر
شاید هم خاطره ای مبهم در ذهن فراموش کار تو
دلنوشت و اجرا تورجتوجی
نظرات