نفس هایم به شماره می افتد

سوته دلان
سوته دلان

نفس هایم به شمار می افتد
وقتی که میبینم
این گونه دل چشمهایم
برای چشم هایت تنگ شده
ای کاش که باران نیاید
که دلم باز نگیرد
تو نمیدانی زیر باران چه بهانه ها که نمی گیرد
هر روز کنار جاده خاکی کمی آنطرف تر
که آرام آرام در آن خزان شدی می نشینم
من نه به آمدنت من به تو فکر میکنم
و چشم هایم هر لحظه هزار بار تو را تکرار میکنند
می‌دانی من از تو به تو نزدیک ترم
و تو از من خیلی دور
در جایی میان خودم با خودم گیر کرده ام
نه پای به رفتن مانده مرا
نه دل ماندن هست مرا
همیشه پایان انتهای راه نیست
گاهی  همین آغاز
می شود  پایان کار  آدمی
و فقط لحظه ای برای پیر  شدن کافیست
باور  کن به یک  شب
هزا ر و یک شبی آوار می‌شود
دلنوشت تورج توجی

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

نفس هایم به شماره می افتد

۰ لایک
۰ نظر

نفس هایم به شمار می افتد
وقتی که میبینم
این گونه دل چشمهایم
برای چشم هایت تنگ شده
ای کاش که باران نیاید
که دلم باز نگیرد
تو نمیدانی زیر باران چه بهانه ها که نمی گیرد
هر روز کنار جاده خاکی کمی آنطرف تر
که آرام آرام در آن خزان شدی می نشینم
من نه به آمدنت من به تو فکر میکنم
و چشم هایم هر لحظه هزار بار تو را تکرار میکنند
می‌دانی من از تو به تو نزدیک ترم
و تو از من خیلی دور
در جایی میان خودم با خودم گیر کرده ام
نه پای به رفتن مانده مرا
نه دل ماندن هست مرا
همیشه پایان انتهای راه نیست
گاهی  همین آغاز
می شود  پایان کار  آدمی
و فقط لحظه ای برای پیر  شدن کافیست
باور  کن به یک  شب
هزا ر و یک شبی آوار می‌شود
دلنوشت تورج توجی

موسیقی و هنر