پودرِ باد_کپشن؛

۱۹۶ نظر گزارش تخلف
سایونگ'
سایونگ'

دخترکی بود که بلد بود با تمام وجود دوست بدارد.
نه نصفه، نه محتاط، نه حسابگرانه.
او وقتی دل می‌داد، انگار قلبش را در دستان دیگری می‌گذاشت و می‌گفت:
«مواظبش باش.»

او برای آدم‌ها همه‌چیز می‌شد.
پناه، گوشِ شنوا، شانه‌ی امن، لبخندِ وقتِ گریه.
اما عجیب بود…
همین که کمی خسته می‌شد،
همین که یک قدم عقب می‌رفت تا نفس بکشد،
همین که سایه‌ای از بی‌احترامی روی روحش می‌افتاد،
آدم‌ها انگار ناگهان فراموشش می‌کردند.

نه دعوایی.
نه توضیحی.
فقط کنار گذاشته می‌شد…
مثل کتابی که تمامش را خوانده باشند و دیگر لازم نداشته باشند.

و آن‌وقت بود که گلویش قفل می‌شد.
نه می‌توانست فریاد بزند،
نه حتی گریه کند.
آرزوی اشک داشت،
اما اشک‌ها پشت دیواری نامرئی گیر می‌کردند.

نفس کشیدن سخت می‌شد.
انگار هوا هم تصمیم گرفته بود با او قهر کند.

می‌گذشت…
همه‌چیز می‌گذشت.
روزها می‌آمدند و می‌رفتند،
لبخندهای مصنوعی یاد می‌گرفت،
ساکت‌تر می‌شد، عمیق‌تر می‌شد.

اما دیگر آن آدم سابق نبود.

او پودر شده بود.
ذره‌ذره.
باد، تکه‌های وجودش را با خود برده بود و در جایی دور پخش کرده بود.
و از آن روز، هر وقت کسی نزدیک می‌شد،
دست‌هایش ناخودآگاه عقب می‌رفت.
اعتماد دیگر برایش یک واژه نبود…
یک زخم بود.

با این حال،
در دل همان دخترک چیزی هنوز زنده بود.
چیزی کوچک، اما روشن.
نوری که زیر خاکستر نفس می‌کشید و می‌گفت:

«شاید یک‌روز…
کسی بیاید که بداند قلب‌ها را امانت می‌گیرند، نه مصرف.»

و اگر آن روز برسد،
شاید ذره‌های پراکنده‌ی او دوباره کنار هم جمع شوند.
شاید.

تا آن روز،
تنها یک جمله آرام در باد می‌چرخد:

لطفاً مهربان باشید.
بعضی آدم‌ها قبل از شما هم شکسته‌اند.

کیـم سـایـونـگ~
-21:40-

نظرات (۱۹۶)

Loading...

توضیحات

پودرِ باد_کپشن؛

۴۵ لایک
۱۹۶ نظر

دخترکی بود که بلد بود با تمام وجود دوست بدارد.
نه نصفه، نه محتاط، نه حسابگرانه.
او وقتی دل می‌داد، انگار قلبش را در دستان دیگری می‌گذاشت و می‌گفت:
«مواظبش باش.»

او برای آدم‌ها همه‌چیز می‌شد.
پناه، گوشِ شنوا، شانه‌ی امن، لبخندِ وقتِ گریه.
اما عجیب بود…
همین که کمی خسته می‌شد،
همین که یک قدم عقب می‌رفت تا نفس بکشد،
همین که سایه‌ای از بی‌احترامی روی روحش می‌افتاد،
آدم‌ها انگار ناگهان فراموشش می‌کردند.

نه دعوایی.
نه توضیحی.
فقط کنار گذاشته می‌شد…
مثل کتابی که تمامش را خوانده باشند و دیگر لازم نداشته باشند.

و آن‌وقت بود که گلویش قفل می‌شد.
نه می‌توانست فریاد بزند،
نه حتی گریه کند.
آرزوی اشک داشت،
اما اشک‌ها پشت دیواری نامرئی گیر می‌کردند.

نفس کشیدن سخت می‌شد.
انگار هوا هم تصمیم گرفته بود با او قهر کند.

می‌گذشت…
همه‌چیز می‌گذشت.
روزها می‌آمدند و می‌رفتند،
لبخندهای مصنوعی یاد می‌گرفت،
ساکت‌تر می‌شد، عمیق‌تر می‌شد.

اما دیگر آن آدم سابق نبود.

او پودر شده بود.
ذره‌ذره.
باد، تکه‌های وجودش را با خود برده بود و در جایی دور پخش کرده بود.
و از آن روز، هر وقت کسی نزدیک می‌شد،
دست‌هایش ناخودآگاه عقب می‌رفت.
اعتماد دیگر برایش یک واژه نبود…
یک زخم بود.

با این حال،
در دل همان دخترک چیزی هنوز زنده بود.
چیزی کوچک، اما روشن.
نوری که زیر خاکستر نفس می‌کشید و می‌گفت:

«شاید یک‌روز…
کسی بیاید که بداند قلب‌ها را امانت می‌گیرند، نه مصرف.»

و اگر آن روز برسد،
شاید ذره‌های پراکنده‌ی او دوباره کنار هم جمع شوند.
شاید.

تا آن روز،
تنها یک جمله آرام در باد می‌چرخد:

لطفاً مهربان باشید.
بعضی آدم‌ها قبل از شما هم شکسته‌اند.

کیـم سـایـونـگ~
-21:40-