آغوش تـنـهایـی_کپ"
میانِ آدمها نفس میکشید
اما دیده نمیشد.
حرفهایش
قبل از تمام شدن
میمُردند؛
نه چون بیمعنا بودند،
چون جایی برای شنیده شدن نداشتند.
او یاد گرفته بود
کمتر توضیح بدهد،
نه از فهمیدنِ دیگران،
بلکه از خسته شدنِ دلش.
گاهی آدم
نه دنبالِ نصیحت است
نه راهحل؛
فقط میخواهد
کسی
اینهمه حس را
بیدلیل نداند.
دردش این نبود که تنهاست؛
دردش این بود که
هیچکس
دلش را
آنطور که بود
در آغوشِ فهم
نگرفت.
کـیـم ســایـونـگ"
نظرات (۹۶)