SILEN
سایلن SILEN چپتر 20 پارت 1
مه نازکی روی مسیر جنگلی نشسته بود.
ساعت هنوز به شش صبح نرسیده بود.
جنگل ساکت بود؛ فقط صدای دور پرندهها و خشخش برگها زیر قدمها.
هان سوجون کنار مسیر ایستاده بود.
دستهایش در جیب کت مشکیاش بود و نگاهش به پایین شیب سنگی دوخته شده بود. نقطهای که چند روز پیش انتخاب کرده بود.
سنگ بزرگ.
زمین لغزنده.
و شاخهای که از تنه شکسته درخت بیرون زده بود… تیز، مثل نیزه.
او ساعتش را نگاه کرد.
۵:۲۷
همان ساعت همیشگی.
سوجون آرام نفس کشید.
چند سال پیش همین ساعتها بیدار میشد.
تمرین.
دویدن.
باشگاه تیم ملی.
رویای المپیک.
لبخند کمرنگی روی لبش آمد… اما سریع محو شد.
صدای قدمها از دور شنیده شد.
کسی داشت از مسیر بالا میآمد.
ریتم قدمها برایش آشنا بود.
سنگین. مطمئن.
چند ثانیه بعد، مرد از پیچ مسیر ظاهر شد.
مربی.
گرمکن ورزشی پوشیده بود و نفسهای منظم میکشید. وقتی سوجون را دید، کمی تعجب کرد.
«سوجون؟»
چند لحظه نگاهش کرد.
«تو اینجا چیکار میکنی؟»
سوجون سرش را کمی کج کرد. انگار واقعاً به فکر فرو رفته باشد.
«پیادهروی.»
مربی خندید.
«تو؟»
چند قدم جلوتر آمد.
«فکر میکردم با اون تاندونی که پاره کرده بودی دیگه کوه نیای.»
سوجون لحظهای به او نگاه کرد.
چشمهایش آرام بود. خیلی آرام.
«آره…»
«عجیبه، نه؟»
مربی شانه بالا انداخت.
«خب بعضی وقتا بدن آدم معجزه میکنه.»
سوجون آهسته گفت:
«یا بعضی وقتا… دروغها.»
مربی اخم کرد.
«چی؟»
سوجون چند قدم کنار رفت تا مربی از او رد شود.
وقتی مرد از کنارش عبور کرد، سوجون پشت سرش گفت:
«اون پسر که جای منو گرفت…»
مربی ایستاد.
«کدوم؟»
سوجون ادامه داد:
«همونی که پدرش اسپانسر فدراسیون بود.»
چند ثانیه سکوت شد.
مربی آهی کشید، انگار از بحث خسته شده باشد.
«سوجون… هنوزم داری به اون فکر میکنی؟»
برگشت و نگاهش کرد.
«زندگی همینه. بعضی وقتا باید کنار بیای.»
نظرات (۸)