آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ
باد سرد پاییزی، آخرین برگهای درختان کهن حیاط خانه را با خشمی نامرئی به رقص درآورده بود. نیکی، انگشتانش را که از سرما میلرزید، بیشتر در جیب پالتوی گشادش فرو برد و به پاکت نامهای که در دست داشت خیره شد. پاکتی نخودی رنگ، با مُهری قدیمی که طرحی ناآشنا داشت. نام فرستنده، تنها نامی بود که سالها بود در سکوتِ فراموشی گم شده بود: "پدربزرگش".
حتی تصورش هم برایش سخت بود. پدربزرگش، مردی که خاطرهی صدایش هم به سختی در ذهنش رسوب کرده بود، کسی که سالها پیش، در همان روزهای تلخِ از دست دادنِ خانواده، او را رها کرده بود... حالا نامهای فرستاده بود؟ نه، درستتر بگوییم، نامهای که پس از مرگش به دستش رسیده بود.
با قلبی که از تلاقی کنجکاوی و اندوه به شدت میتپید، مُهر را شکست. خطوط ناخوانای پدربزرگ، که شاید تنها میراثِ به جا مانده از او بود، روی کاغذ کشیده شده بود. جملات کوتاه، اما سنگین؛ از مرگ. از ارث. از خانهای قدیمی در روستایی دورافتاده که حالا تنها یادگارِ باقیمانده از دودمانی بود که نیکی حتی نامشان را هم به درستی نمیدانست.
《... تنها وارث...روستا...زمین...فروش》
نیکی نفسش را حبس کرد. فروختن؟ او که تا همین چند ساعت پیش، تنها دغدغهاش امتحانات لعنتی ترم بعدش و قرارِ آخر هفته با دوستانش بود، حالا ناگهان با صندوقچهای از خاطراتِ خاکخورده و مسئولیتهایی ناخواسته روبرو شده بود. مردی تنها، در خانهای که شاید هیچ خاطرهای از آن نداشت، اما حالا تمامِ گذشتهاش در آن خلاصه میشد.
باد زوزهکشان از میان شاخههای عریان گذشت و انگار پیامِ مبهمی را در گوش نیکی زمزمه کرد. پیامی از اعماقِ زمان، از سکوتِ مردگان، و از سرنوشتی که او را از کنجِ امنِ زندگیاش بیرون میکشید و به سویِ دهکدهای ناشناس، به سویِ رازهایی که در دلِ خاکِ آن دیار خفته بود، میخواند. سفری که قرار بود سرآغازِ یافتنِ گمشدهای باشد که حتی نمیدانست به دنبالش است...
____
چطوره؟
نظرات (۱۶)