آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt¹⁴
سونگهون با همان لبخندِ همیشگیاش، ولی با نگاهی که انگار پشتِ آن رازی نهفته بود، به سمتِ ساختمانی رفت که از بقیهٔ خانههایِ روستا کمی متفاوتتر به نظر میرسید. بزرگتر، با شکوهِ بیشتری، اما در عینِ حال، حسِ غریبی از تنهایی در آن موج میزد. «اینجا دفترِ جونگوونه. یا بهتر بگم، مرکزِ فرماندهیِ گربه ی ما!»
جی با نیکی و هیسونگ واردِ ساختمان شدند. داخلش گرم بود و بویِ چوبِ کهنه و شاید کمی بخورِ عود میداد. درِ اتاقِ بزرگی در انتهایِ راهرو باز بود و پسری با موهای بلوند(اصلا عاشق جونگوون مو بلوند نیستم•~○) آرام، پشتِ میزی چوبی نشسته بود. چهرهاش آشنا بود، اما نیکی نمیتوانست دقیقاً تشخیص دهد که چرا.
سونگهون گفت: «جی، نیکی، هیسونگ. اینم جونگوون. همون کسی که گفتم.»
جونگوون سرش را بلند کرد و لبخندی گرم به آنها زد. «خوش اومدین. جی، خیلی وقته ندیدمت. این دو تا هم حتماً همراهات هستن.نه؟» نگاهش رویِ نیکی ثابت ماند. «تو باید نیکی باشی. درسته؟»
نیکی کمی احساسِ معذب بودن کرد، اما سرش را تکان داد. «بله، من نیکی هستم.»
جی در حالی که رو به نیکی گفت: «هیسونگ، تو فعلاً بهتره بری تویِ اون خونهٔ قدیمی. خونهٔ پدربزرگ نیکی. یه کم استراحت کن. ما کارمون که تموم شد، میایم پیشت.»
هیسونگ کمی تردید کرد، اما بعد قبول کرد. «باشه. ولی اگه چیزی لازم داشتی، بهم خبر بده.»
سونگهون بلافاصله اضافه کرد: «من خودم میبرمتون. راهش دوره. تازه، باید یه کم گرمتون بشه.(برو هیسونگو بغل کن سردش نشهه *جییییییییغ) هوا داره سردتر میشه.»
در حالی که جی و سونگهون مشغولِ صحبت با جونگوون بودند، هیسونگ و نیکی به سمتِ خانهیِ قدیمیِ پدربزرگ به راه افتادند. خانهای که سالها بود متروکه مانده بود، اما حالا، انگار با نیرویی نامرئی، آمادهٔ پذیرایی از آنها بود.
وقتی واردِ خانه شدند، اولین چیزی که نیکی را غافلگیر کرد، تمیزیِ عجیبِ آن بود. با اینکه میدانست خانه حدود خالی است و پدربزرگش هم ۵ سال پیش فوت کرده، اما همه چیز برق میزد. گرد و غباری دیده نمیشد. انگار کسی مرتباً از آنجا مراقبت میکرد.
«عجیبه…» نیکی زیرِ لب گفت. «چطور ممکنه اینقدر تمیز باشه؟»
هیسونگ شانه بالا انداخت. «شاید پدربزرگت قبل از رفتنش همه چیز رو مرتب کرده.»(حال هیسونگو خریدارم)
نظرات (۵)