رمان YOU
YOU⁹
در ماشین
هیونجین : خب... تو چند سالته؟
ات : 19 سالمه
هیونجین : هنوز بچه ای
ات : شاید از دید شما اینجور باشه
هیونجین : چرا میگی شما؟
ات : ترجیح میدم احترام همو نگه داریم
ات با خودش : اگه اینطور رفتار نکنم برام خیلی بد میشه
هیونجین : چرا دانشگاه نرفتی
چشم های ات گرد شد
ات : خب به خاطر مشکلات خانوادگی نتونستم
- رسیدیم
بادیگارد درو برای هیونجین باز کرد ولی تا خواست برای ات رو باز کنه ات خودش درو باز کرد.
ات با خودش : وایی همچین جایی زندگی میکنه!!! چقدر بزرگه!! چرا انقدر بادیگارد داره؟
یک ویلا ی نسبتا بزرگ که کلی توش بادیگارد بود..
هیونجین و ات رفتم داخل ساختمان
یه پذیرایی بزرگ که سرامیک های براقی داشت و لوستر بزرگی از سقف آویزون بود، مبل های راحتی زیادی اونجا بود... روی یه قفسه روی دیوار جوایزی بود که برای خودش بود و بقیه دیوار ها هم نقاشی هاش بودن...
ات : چه نقاشی های قشنگی!!! خودت نقاشی میکشی؟
هیونجین با خودش : این دختر اصلا طرفدارم نیست...
هیونجین : اره خودم میکشم
هیونجین رفت و توی دوتا لیوان شراب قرمز ریخت.. لیوان ها رو گرفت دستش و پیش ات اومد... یک لیوان رو داد ات
ات شراب رو گرفت و لیوان هاشونو بهم زدن. و یه قلوپ نوشیدن
ات : میشه بگی چه درخواستی ازم داشتی؟
هیونجین : آه... شاید معذب شی،و ناراحت شی
ات : بالاخره من رو اوردید اینجا، پس حتما بگید
هیونجین : خب.. خب.. میشه برای 1 روز دوست دخترم باشی؟
نظرات (۱)