رمان: نجاتم بدین عاشق شدم
Part:3 نجاتم بدین عاشق شدم
دشمن آدرین: سلام سلام
آدرین: اینجا چه غلطی میکنی هان؟
دشمن آدرین: خب اومدم دختری که بهش پول دادم رو ببرم
پدربزرگ: چی سیلا رو فروختی
آدرین: اره پول خوبی داد
سیلا که داشت چاقوی میراث خانوادگیشو پاک میکرد با اومدن دشمن آدرین رفت در و همه چیو شنید
سیلا: (باورم نمیشه کسی که بیشتر از همه دوستم داشت نمیذاشت کسی بهم نزدیک بشه یا آسیب بزنه امروز منو به این عوضی فروخت *با گریه*)
دشمن آدرین: بیبی بیا پایین
سیلا داشت از پله ها میومد پایین و با هر قدم از عشقش دور و با ایندش نزدیک میشد
دشمن آدرین : بیبی اومدی بیا بریم کار داریم امشب
سیلا: سلام و خداحافظ
سیلا چاقو رو به قلبش وارد کرد چاقویی که تا حالا استفاده نکرده بود رو استفاده کرد
سیلا: استعفا میدم(با گریه ) پدربزرگ مرسی برای همه چیز
آدرین: چی (با اعصابنیت)
پدربزرگ : تصمیم درست گرفتی مرسی که صبر کردی
سیلا بدون اینکه به پشت نگاه رفت با خاطراتی تلخ وقشنگ
آدرین: یعنی چی مرسی که صبر کردی؟ سیلا برگرد اینجا( با اعصبانیت فروان)
پدربزرگ: سیلا گفته بهت نگم و قرار نیست بگم عوضی لعنت بهت
گزارش ممنوع
قراره این رمان رو ادامه بدم
نظرات (۴)