یه خاطراتی تو ذهنم هست که احساس میکنم متعلق به من نیستن. یا زیادی شفاف ان یا زیادی تار...
انگار اون دختری که توی دشت بین بوته های گندم میرقصید من نبودم. انگار اون دختری که شبا زیر چراغ مطالعش نقاشی میکشید من نیستم. یا وقتایی که همیشه حساسیت خاصی نشون میداد به گوشه کتاباش،گیتارش، من نیستم. اون دختری که همیشه میخندید و همه دورش بودن، نیستم. وقتایی که لالایی و آواز میخوند...
وقتایی که مثل قصه ها زندگی می کرد. کسی که بارون ذوق زدش می کرد و می رفت زیر بارون می خوابید، قصه ی من نبوده!
نمیدونم ولی شاید اون رفته و من فقط خاطراتشو براش نگه داشتم.
نظرات