شعرخوانی زنده فریدون فرخزاد فقید، در نهایت جمله آغازست عشق، باغ خسته
در گوشه این اتاق تاریک
یک باغ نشسته است بیدار
از دوست ندیده جز مذلت
از غیر کشیده رنج بسیار
در ریشه هر گیاه سبزش
انبوه کسالت است و دیوار
بر بام بلند ابرهایش
خورشید نمی شود پدیدار
هر ثانیه اش هزار سال است
در فاصله نگاه و دیدار
این باغ منم که خسته از خویش
در خویش خزیده ام دوصد بار
عشق است که میدهد خزانم
عشق است که میکند گرفتار
نظرات