جادوی لبخند تو؛ پارت اول(کپشن)

جادوی لبخند تو

۱۹ ویدیو

جادوی لبخند تو؛ ادامه پارت آخر (کپشن♡)

ALD1_UNIVERSE|گونوو فرشته‌ی الیز♡
ALD1_UNIVERSE|گونوو فرشته‌ی الیز♡

چند ماه بعد
چند ماه از آن اتفاقات  گذشته بود و کمپانی در آرامشی نسبی به سر می‌برد؛
درست زمانی که میسو و مینا در دفترِ مرکزی مشغولِ بررسیِ برنامه‌یِ تورِ جهانیِ گونو بودند، درِ دفتر با ضربه‌ای محکم باز شد. پسری با موهایِ چتریِ بلندشکه به رنگ قرمزِ روشن بود و مثلِ خورشید در زمستان برفی می‌درخشید و تضادش با صورت گرد سفید و چشم های سبز آبی کشیده و روباهیش آشکار بود و ترکیب چهره اش آدم را محصور میکرد با قدم‌هایی مطمئن و با اعتماد به نفس وارد شد.
او ریو بود، برادرِ کوچکتر میسو.
ریو مستقیم به سمتِ مینا رفت که در حالِ تنظیمِ عینکش بود. چشمانِ خرماییِ مینا با دیدنِ این پسرِ با اعتمادبه‌نفس که با رنگِ موهایش تمامِ دفتر را زیر و رو کرده بود، کمی گرد شد. ریو جلویِ میزِ مینا ایستاد، تکیه‌ای به صندلی زد و با صدایی که نیمی از آن خنده بود و نیمی دیگر قدرت، گفت:
«شنیدم اینجا دنبالِ یک ستاره‌یِ جدید می‌گردید که بتونه صدایِ فرشته‌ها رو به زمین بیاره... فکر کنم درست اومدم، نه؟»
مینا، که همیشه در برابرِ اتفاقاتِ غیرمنتظره خونسرد بود، برایِ اولین بار دستپاچه شد. او به چشمانِ سبزآبیِ ریو خیره شد؛ چشمانی که انگار در آن‌ها هزاران رازِ نگفته نهفته بود.
میسو از پشتِ میز بلند شد، لبخندی زد و بازویِ ریو را گرفت. او حالا می‌دانست که با داشتنِ ریو در کنارش آرامشش از بین می‌رود اما باز هم اون خانواده اش بود که سال ها در خارج درس خوانده بود و هنرمند معروفی بود و از آمدنش خوشحال بود  و مینایی که مغزِ متفکرِ این تیم بود.
ریو رو به میسو کرد، چشمکی زد و با شیطنتِ خاصش اضافه کرد:
«نگران نباش میسو، من اومدم که آیدل بشم، اما اول از همه اومدم که دنیایِ سردِ این‌ انسان ها رو با آتیشِ موسیقی‌مون بسوزونم. و خب...» نگاهش را دوباره به سمتِ مینا چرخاند، «...ظاهراً اینجا کسی هست که بتونه این آتیش رو مدیریت کنه، درسته؟»
مینا زیرِ نگاهِ خیره‌یِ ریو، سرش را پایین انداخت و لبخندی کوچک و خجالتی زد که زیرِ شیشه‌یِ عینکش پنهان شد.
...و داستان، تازه در قلبِ این لبخندها آغاز شده بود.

نظرات (۳)

Loading...

توضیحات

جادوی لبخند تو؛ ادامه پارت آخر (کپشن♡)

۷ لایک
۳ نظر

چند ماه بعد
چند ماه از آن اتفاقات  گذشته بود و کمپانی در آرامشی نسبی به سر می‌برد؛
درست زمانی که میسو و مینا در دفترِ مرکزی مشغولِ بررسیِ برنامه‌یِ تورِ جهانیِ گونو بودند، درِ دفتر با ضربه‌ای محکم باز شد. پسری با موهایِ چتریِ بلندشکه به رنگ قرمزِ روشن بود و مثلِ خورشید در زمستان برفی می‌درخشید و تضادش با صورت گرد سفید و چشم های سبز آبی کشیده و روباهیش آشکار بود و ترکیب چهره اش آدم را محصور میکرد با قدم‌هایی مطمئن و با اعتماد به نفس وارد شد.
او ریو بود، برادرِ کوچکتر میسو.
ریو مستقیم به سمتِ مینا رفت که در حالِ تنظیمِ عینکش بود. چشمانِ خرماییِ مینا با دیدنِ این پسرِ با اعتمادبه‌نفس که با رنگِ موهایش تمامِ دفتر را زیر و رو کرده بود، کمی گرد شد. ریو جلویِ میزِ مینا ایستاد، تکیه‌ای به صندلی زد و با صدایی که نیمی از آن خنده بود و نیمی دیگر قدرت، گفت:
«شنیدم اینجا دنبالِ یک ستاره‌یِ جدید می‌گردید که بتونه صدایِ فرشته‌ها رو به زمین بیاره... فکر کنم درست اومدم، نه؟»
مینا، که همیشه در برابرِ اتفاقاتِ غیرمنتظره خونسرد بود، برایِ اولین بار دستپاچه شد. او به چشمانِ سبزآبیِ ریو خیره شد؛ چشمانی که انگار در آن‌ها هزاران رازِ نگفته نهفته بود.
میسو از پشتِ میز بلند شد، لبخندی زد و بازویِ ریو را گرفت. او حالا می‌دانست که با داشتنِ ریو در کنارش آرامشش از بین می‌رود اما باز هم اون خانواده اش بود که سال ها در خارج درس خوانده بود و هنرمند معروفی بود و از آمدنش خوشحال بود  و مینایی که مغزِ متفکرِ این تیم بود.
ریو رو به میسو کرد، چشمکی زد و با شیطنتِ خاصش اضافه کرد:
«نگران نباش میسو، من اومدم که آیدل بشم، اما اول از همه اومدم که دنیایِ سردِ این‌ انسان ها رو با آتیشِ موسیقی‌مون بسوزونم. و خب...» نگاهش را دوباره به سمتِ مینا چرخاند، «...ظاهراً اینجا کسی هست که بتونه این آتیش رو مدیریت کنه، درسته؟»
مینا زیرِ نگاهِ خیره‌یِ ریو، سرش را پایین انداخت و لبخندی کوچک و خجالتی زد که زیرِ شیشه‌یِ عینکش پنهان شد.
...و داستان، تازه در قلبِ این لبخندها آغاز شده بود.