آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے
آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt²⁰
نیمهشب بود. باران حالا آرام گرفته بود، اما آسمان هنوز ابری بود و بویِ خاکِ خیس خورده در هوا پیچیده بود. نیکی در میانِ کابوسی غرق شده بود؛ صدایِ کوبیدنِ وحشتناک به در، فریادهایِ مبهم، و صدایِ آشنایِ پدربزرگش که او را صدا میزد: «نیکی! نیکی! بیا اینجا! باید کمکم کنی!»
با وحشت از خواب پرید. نفسنفس میزد و عرقِ سردی رویِ پیشانیاش نشسته بود. هنوز صدایِ کوبیدنِ در تویِ گوشش بود. اما این بار، صدایِ واقعی نبود، فقط در ذهنش تکرار میشد. چشمانش را باز کرد و به سقفِ اتاق خیره شد. همه جا تاریک بود و سکوتِ سنگینی حکمفرما بود. صدایِ آرامِ نفس کشیدنِ هیسونگ و لیلیوم از اتاقِ کناری شنیده میشد.(فکر بد نکنین خواهر برادرن عهه)
اما آن صدا… آن خاطره… رهایش نمیکرد. حسِ عجیبی او را به سمتِ پنجره کشاند. پنجره را باز کرد. هوایِ خنک و نمناکِ بعد از باران صورتش را نوازش داد. به پشتبامِ خانه نگاه کرد. جایی که معمولاً برایِ خلوت کردنِ خودش به آنجا میرفت.
و آنجا بود که او را دید.
جیزل.(غش نکنم؟)
رویِ لبهٔ پشتبام نشسته بود و به دوردست خیره شده بود. آسمانِ صاف شده، پر از ستارههایِ درخشان بود و شهر از آن بالا، منظرهٔ زیبایی داشت. اما جیزل، غمگین به نظر میرسید.(بمیرم برا خودم)
نیکی، بدونِ اینکه زیاد فکر کند، از پنجره بیرون خزید و با احتیاط رویِ پشتبام رفت. باران بند آمده بود، اما هوا هنوز مرطوب بود و زمینِ زیرِ پایش کمی لغزنده بود.
«جیزل؟»(په نه په عممه)
جیزل با شنیدنِ صدایش، سرش را برگرداند. لبخندی کوچک و تلخ رویِ لبهایش نشست. «نیکی؟ بیداری؟»
نیکی کنارش نشست. «خوابم نمیبرد. اون صدا… خیلی اذیتم کرد.»
جیزل سرش را تکان داد. «میدونم. بعضی وقتا خاطرات مثلِ مهمونایِ ناخونده هستن، نه؟»
نیکی سرش را پایین انداخت.
سکوتِ تلخی بینشان حاکم شد. نیکی به آرامی به گردنبندِ جیزل که زیرِ نورِ ستارهها میدرخشید، نگاه کرد. گردنبندی ساده، اما آشنا.
«گردنبندت قشنگه، جیزل.»
جیزل لبخندی زد و دستش را به سمتِ گردنش برد و آن را لمس کرد. «ممنونم.»
نیکی انگار که چیزی یادش آمده باشد، با کنجکاوی پرسید: «میشه ببینمش؟»(تو جون بخواههه)
نظرات (۱۳)