سایلن SILEN چپتر 2 پارت 1

․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....
․․․․·❤ 성정윤 Song Jeong Yoon ❤·....

شب.

خانه‌ی هان کوچک بود، اما گرم.

یا… حداقل زمانی گرم بود.

چراغ آشپزخانه روشن بود.

نور زردش روی میز چوبی قدیمی می‌افتاد.

روی میز، دو فنجان قهوه.

یکی دست‌نخورده.

یکی سرد شده.

تلویزیون در پذیرایی روشن بود.

اخبار شبانه.

صدای گوینده درباره‌ی «پیشرفت اقتصادی» حرف می‌زد.

هیچ‌کس گوش نمی‌داد.

هان سوجون در اتاقش بود.

لباس تمرین تکواندو هنوز تنش بود.

دوبنده‌ی تیم ملی، نیمه‌درآورده، روی صندلی افتاده بود.

کیف ورزشی کنار تخت.

دو جفت دستکش.

یکی نو.

یکی… دیگر استفاده نمی‌شد.

می‌خواست کشش پا انجام دهد.

بدنش هنوز به نظم تمرین عادت داشت.

اما صداها از آشپزخانه می‌آمد.

صدایی که نمی‌خواست بشنود.

اما می‌شنید.

پدرش، آقای هان، پشت میز نشسته بود.

کت اداری‌اش را درنیاورده بود.

انگار اگر دربیاورد، فرو می‌ریخت.

مادرش، خانم کیم، کنار سینک ایستاده بود.

دست‌هایش می‌لرزید.

چند بار لیوانی را شست که تمیز بود.

آقای هان با صدایی پایین گفت:

«…راننده فقط یه پسر بی‌احتیاط نبود.»

مادرش آهسته پرسید:

«پس… چی بود؟»

مکث.

صدای نفس کشیدن پدرش سنگین شد.

«پارک جونگ‌هو…

پسر پارک ته‌سونگه.»

نام را آرام گفت.

انگار دیوارها گوش داشتند.

«تاجر بزرگ ساختمونی.

کمک مالی انتخاباتی.

ارتباط مستقیم با دادستانی.»

دست مادرش روی لبه‌ی سینک سفت شد.

«پس… به همین راحتی…؟»

پدرش خندید.

اما خنده نبود.

چیزی شکسته بود.

«حکم از قبل نوشته شده بود، سوجین.

قاضی فقط امضا کرد.»

سوجون پشت در اتاقش ایستاده بود.

نفسش را نگه داشته بود.

پدر ادامه داد:

«گزارش پلیس دستکاری شد.

دوربین خیابون؟

“خراب”.

شاهدها؟

“یادشون نمیاد”.»

صدایش پایین‌تر آمد.

«پول همه چیزو صاف می‌کنه.

حتی خون رو.»

مادرش برگشت.

«ولی… مین‌جه…

اون فردا اعزام داشت…»

صداش شکست.

«فردا صبح باید می‌رفت اردو.

مربی گفته بود…

گفته بود احتمال طلا داریم…»

صدای هق‌هقش بالا رفت.

«پسرمون…

عضو تیم ملی بود…»

آقای هان چشم‌هایش را بست.

«می‌دونم.»

سکوت.

بعد با صدایی که سوجون هیچ‌وقت نشنیده بود گفت:

«مین‌جه رو قربانی کردن.

چون به دردسر نمی‌ارزید.»

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

سایلن SILEN چپتر 2 پارت 1

۶ لایک
۲ نظر

شب.

خانه‌ی هان کوچک بود، اما گرم.

یا… حداقل زمانی گرم بود.

چراغ آشپزخانه روشن بود.

نور زردش روی میز چوبی قدیمی می‌افتاد.

روی میز، دو فنجان قهوه.

یکی دست‌نخورده.

یکی سرد شده.

تلویزیون در پذیرایی روشن بود.

اخبار شبانه.

صدای گوینده درباره‌ی «پیشرفت اقتصادی» حرف می‌زد.

هیچ‌کس گوش نمی‌داد.

هان سوجون در اتاقش بود.

لباس تمرین تکواندو هنوز تنش بود.

دوبنده‌ی تیم ملی، نیمه‌درآورده، روی صندلی افتاده بود.

کیف ورزشی کنار تخت.

دو جفت دستکش.

یکی نو.

یکی… دیگر استفاده نمی‌شد.

می‌خواست کشش پا انجام دهد.

بدنش هنوز به نظم تمرین عادت داشت.

اما صداها از آشپزخانه می‌آمد.

صدایی که نمی‌خواست بشنود.

اما می‌شنید.

پدرش، آقای هان، پشت میز نشسته بود.

کت اداری‌اش را درنیاورده بود.

انگار اگر دربیاورد، فرو می‌ریخت.

مادرش، خانم کیم، کنار سینک ایستاده بود.

دست‌هایش می‌لرزید.

چند بار لیوانی را شست که تمیز بود.

آقای هان با صدایی پایین گفت:

«…راننده فقط یه پسر بی‌احتیاط نبود.»

مادرش آهسته پرسید:

«پس… چی بود؟»

مکث.

صدای نفس کشیدن پدرش سنگین شد.

«پارک جونگ‌هو…

پسر پارک ته‌سونگه.»

نام را آرام گفت.

انگار دیوارها گوش داشتند.

«تاجر بزرگ ساختمونی.

کمک مالی انتخاباتی.

ارتباط مستقیم با دادستانی.»

دست مادرش روی لبه‌ی سینک سفت شد.

«پس… به همین راحتی…؟»

پدرش خندید.

اما خنده نبود.

چیزی شکسته بود.

«حکم از قبل نوشته شده بود، سوجین.

قاضی فقط امضا کرد.»

سوجون پشت در اتاقش ایستاده بود.

نفسش را نگه داشته بود.

پدر ادامه داد:

«گزارش پلیس دستکاری شد.

دوربین خیابون؟

“خراب”.

شاهدها؟

“یادشون نمیاد”.»

صدایش پایین‌تر آمد.

«پول همه چیزو صاف می‌کنه.

حتی خون رو.»

مادرش برگشت.

«ولی… مین‌جه…

اون فردا اعزام داشت…»

صداش شکست.

«فردا صبح باید می‌رفت اردو.

مربی گفته بود…

گفته بود احتمال طلا داریم…»

صدای هق‌هقش بالا رفت.

«پسرمون…

عضو تیم ملی بود…»

آقای هان چشم‌هایش را بست.

«می‌دونم.»

سکوت.

بعد با صدایی که سوجون هیچ‌وقت نشنیده بود گفت:

«مین‌جه رو قربانی کردن.

چون به دردسر نمی‌ارزید.»