ما pt1

ᴼᵛᵉʳᶠˡᵒʷ☆ᴺᴵᴷᴬ |دِلــــباختــه‌ی وِنـــدِرم

با آخرین قدم هایمان، ما در سراسر این خط می‌رقصیم، اما رقصی در میان دیوارهایی که سال‌هاست صدایی جز پژواک نشنیده‌اند. به دنیای جدید نمی‌رسیم، زیرا این عمارت بزرگ ما را بلعیده، با اتاق‌هایی خاموش و پنجره‌هایی بسته، که حتی نور خورشید را هم فراموش کرده‌اند. سایه‌های عصر می‌افتد و باید دنبال شود، مانند شب پس از، روز، ولی در این‌جا روزها هرگز نمی‌آیند، و شب، همچون پرده‌ای سنگین، بی‌پایان بر زمین افتاده است.
ما منتظر روزهای داده شده خود هستیم و می‌خوابیم، اما خواب ما چیزی جز تکرار همین اتاق‌ها نیست. چه روزهایی ممکن است بیاید، همانطور که خورشید باید دوباره طلوع کند، ولی طلوع در این دیوارها تنها یک رؤیای فراموش‌شده است. روزهایی مثل یک کارناوال برگردان، که ابتدا انتها است و انتها ابتدا، و زندگی با مرگ آمیخته، در این عمارت تنها پوچی به جا گذاشته‌اند. چیزی هستند که باید زنده بمانیم، اما زنده‌ماندن در جایی که زمان ایستاده یعنی تنها ادامه دادن انتظار.
و آن روز، سایه‌ای آرام وارد شد. دختری با موهایی سیاه‌تر از شب، و چشمانی عمیق چون بی‌پایان. سکوت عمارت با حضورش شکست، اما نه از ترس، بلکه از آرامشی عجیب که با هر قدمش پخش می‌شد. قلب او مهربان بود، چنانکه حتی دیوارهای سرد و خاموش گرمایی ناپیدا را در خود احساس کردند. او نه با فریاد، نه با شمشیر، بلکه با نگاهی آرام و دستی لرزان کلید امید را در دل‌های خاموش ما زنده کرد

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

ما pt1

۶ لایک
۲ نظر

با آخرین قدم هایمان، ما در سراسر این خط می‌رقصیم، اما رقصی در میان دیوارهایی که سال‌هاست صدایی جز پژواک نشنیده‌اند. به دنیای جدید نمی‌رسیم، زیرا این عمارت بزرگ ما را بلعیده، با اتاق‌هایی خاموش و پنجره‌هایی بسته، که حتی نور خورشید را هم فراموش کرده‌اند. سایه‌های عصر می‌افتد و باید دنبال شود، مانند شب پس از، روز، ولی در این‌جا روزها هرگز نمی‌آیند، و شب، همچون پرده‌ای سنگین، بی‌پایان بر زمین افتاده است.
ما منتظر روزهای داده شده خود هستیم و می‌خوابیم، اما خواب ما چیزی جز تکرار همین اتاق‌ها نیست. چه روزهایی ممکن است بیاید، همانطور که خورشید باید دوباره طلوع کند، ولی طلوع در این دیوارها تنها یک رؤیای فراموش‌شده است. روزهایی مثل یک کارناوال برگردان، که ابتدا انتها است و انتها ابتدا، و زندگی با مرگ آمیخته، در این عمارت تنها پوچی به جا گذاشته‌اند. چیزی هستند که باید زنده بمانیم، اما زنده‌ماندن در جایی که زمان ایستاده یعنی تنها ادامه دادن انتظار.
و آن روز، سایه‌ای آرام وارد شد. دختری با موهایی سیاه‌تر از شب، و چشمانی عمیق چون بی‌پایان. سکوت عمارت با حضورش شکست، اما نه از ترس، بلکه از آرامشی عجیب که با هر قدمش پخش می‌شد. قلب او مهربان بود، چنانکه حتی دیوارهای سرد و خاموش گرمایی ناپیدا را در خود احساس کردند. او نه با فریاد، نه با شمشیر، بلکه با نگاهی آرام و دستی لرزان کلید امید را در دل‌های خاموش ما زنده کرد