وطن؛)کپشــــــنـ....:؛)
شاید وقتی که کودکی بیش نبودم، دردها را نمیدانستم، نه چون وجود نداشتـ بلکه من قادر به حس آنها نبودم...
زمان گذشــت، دردها به مرور آمدند، ردپای خود را گذاشتند، آسیبـ ها را رقم زدند و رفتنـد
اما اشتباه بود، آنها هیچ گاه نرفته بودند
"من" به آنها عادت کرده بودم
این روزها به چیزهای زیادی فکر کردم
به اتفاقاتی که آنقدر زیاد شده بودند که اطرافیان انها را معمولی تلقی میکردند
به آرزوهایی که حال شاید، آنقدر واقعی نبودند
به دنیایی که شاید آنقدر ها برای نوجوانی شانزده ساله مهربان نبود
به چراهای بی پایانی که جاری می شد...
.
.
.
.
.
.
.
و تنها پاسخی که بارها به آن بازگشتم
"امید" بــــــــــــود
مطمئن نیستم پاسخی که یافتمـ به اندازه ای است که رنجها رو تسلی دهد، یا از مرا، وطنم را، هم میهنانم را از آسیب های دوباره بازدارد
اما از یک چیز اطمینان دارم، شاید این امید فقط یک خیال کودکانه نباشد
و
شاید روزی به وقوع پیوست
و شاید آن روز که بانگ شادی جهان را میلرزاند، انسان های زیادی در آسمان ها نظاره گر نشاط و آرامش در این سرزمین باشند
و شاید آن روز دیگر مجبور به تحمل این همه رنج های تکراری نباشیم؛)
.
.
.
.
.
.
.
از دلنوشته های من؛)
نظرات (۱۳)