P14³
هیونجین با مهربونی و آرومی ازش خواهش کرد. نمی خواست بیشتر از این بمونه و بترسه. اگر مینهو امون می داد، بغلش می کرد و براش آرزوی خواب ستاره ها رو دیدن می کرد و عزیزکرده اش رو با خیال راحت تری می فرستاد تو اما می دونست قرار نیست دستش به فلیکس برسه. پس تمام تلاشش رو کرد تا با نگاهش و لبخند زخمیش مطمئنش کنه
برو تو عزیزم. برو قربونت برم-
فلیکس فاصله ای تا گریه کردن نداشت. همونطور که نگاهش قفل نگاه هیونجین بود پلک زد و اجازه داد قطره های اشک روی گونه اش سر بخوره. به مینهو زل زد و با چشم های تهدیدکننده ای گفت:
اگه بلایی سرش بیاری هیونگ، دیگه کاری با هات ندارم-
و بعد هر چند نمی خواست اما خودش رو مجبور کرد به داخل خونه بره. امیدوار بود رفاقت بین هیونجین و مینهو باعث شه که هیونگ کله شق عصبانیش به حرف های منطقی و آروم هیونجین گوش بده و بابت رفتار بدی که هیون داشته، خجالت زده بشه
مینهو که از داخل رفتن فلیکس مطمئن شد، برگشت به سمت هیونجینی که هنوز یقه اش. توی مشت های شل شده مینهو بود. رد نگاه هیونجین هم نودش روی فلیکسی بود که در رو بست و از معرض دیدشون محو شد
پست بعدی....
نظرات