رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی
Part:26 یک اشتباه پنج سال جدایی
لارا: خودتون میدونین
کلارا: به خدا نمیدونم
مارک: حالا بگو چیشده جبران کنیم
لارا: گمشین
مارک: بشین سرجات هنوز کامل خوب نشدی
لارا: به تو چه
کلارا: باشه بابا فهمیدم امروز
لارا: ساکت باش بچه ی پررو
مارک: پس
لارا: اره شدم ولی بخاطر ی چیز دیگه باهاتون قهرم/ کلارا پاشو بریم تو هم میرا رو ببر
لارا و کلارا از خونه زدن بیرون مغز مارک و کلارا هنگ کرده بود اخه چیکار کرده بودن خودشون هم نمیدونستن حالا هرچی لارا بعد جلسه ی اولیا میخواست بره پیش رز هنوزم نمیتونست فکر نکه که اون گفت کای ی عوضیه مارک هم با میرا رفت بیرون میرا در امتخاناش گند زده بود و قراره همه چیو الان مارک بفهمه مارک هم نگران لارا بود که زخمش باز بشه چی
۱۰ دقیقه بعد:
معاون: سلام خانم مارس چیشده به شما حالتون خوبه؟
لارا: سلام اینو فقط شما میدونین لطفا به کسی نگین ممنون میشم هیچی نیست لطفا نگران نشین
معاون: باشه
۲۰ دقیقه بعد جلسه تموم شد
مارک: بیا بریم خونه
لارا: من میرم پیش رز
کلارا: من نمیام
لارا: کی گفته تورو میبرم
کلارا: ایش
لارا: برو با بابای عزیزت بگرد بای
مارک: هان
کلارا: نمیدونم چیکار کردیم
مارک: بیا بریم خونه
میرا: بابایی
مارک: بیا باهات کار دارم
میرا: ببخشید
مارک: برو بشین تو ماشن
کلارا: داد نزن سرم رفت
مارک: ببخشید دخترکم
میرا: ایش
مارک: هنوزم میگی ایش
بعد ۱۰ دقیقه:
راننده: خانم رسیدیم
لارا: باشه تو ۲ ساعت دیگه اینجا باش
راننده: چشم
رز: کیه؟
لارا: منم
رز: سلام(بی حال)
لارا: این چه حالیه
رز: چطور باید باشم
امیلی: سلام خاله کلارا نیکمد
لارا: نه نیومد
امیلی: بخاطر منه؟
لارا: نه عزیزم
امیلی: باش من رفتم اتاقم
رز: چیشده بگو ؟
لارا: اون روز گفتی کای ی عوضیه دقیقا منظورت چی بود؟
رز: خب با این وضع نری کاری کنیا
لارا: باشه بگو
رز: خب کای از اول با قصد به ما نزدیک شده بوده اون بخاطر پیشرفت شرکتش از ما استفاده کرده با اطلاعاتی که به دست اورده پیشرفت کرده الانم بزرگترین زنجیره های هتل رو در هر کشوری داره و ی مشکلی اینجاست که کای دشمن خونیه شوهرته
لارا: هان پس یعنی
رز: متاسفانه آره
لارا: ی چیزی هم من بگم کای داداش منه
رز:چطور ممکنه؟
لارا: مامانم وقتی من بچه بودم باردار بوده دوتا داداش دیگه دارم و منم این چند سال فکر میکردم که من باعث آسیب دیدن مامانم شدم
رز: اروم باش
لارا: نمیتونم
نظرات (۱۸)