آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²³

۱۲ نظر گزارش تخلف
نیـــــــڪارا'| گمگشته در نگاه وندرم|ست با میکایی

نورِ کمرنگِ صبحگاهی از لابه‌لایِ ابرهایِ باقی‌ماندهٔ آسمان، به داخلِ خانهٔ پدربزرگ نیشیمورا می‌تابید. هوا هنوز بویِ باران و خاکِ خیس می‌داد.
لیلیوم، با چهره‌ای رنگ‌پریده اما مصمم، آمادهٔ رفتن بود. چمدانش کنارِ در گذاشته شده بود. هیسونگ کنارش ایستاده بود، اما رفتنِ لیلیوم به تنهایی، انگار که وزنهٔ سنگینی بر دوشش گذاشته باشد.
«من میرم، هیسونگ.» صدایِ لیلیوم آرام بود، اما قاطعیتِ آن عجیبی داشت. «تو هم زود بیا. دیشب خیلی اتفاق افتاد، باید حرف بزنیم.»
هیسونگ نگاهش را به سمتِ نیکی که تازه از اتاق بیرون آمده بود، چرخاند. نیکی هنوز کمی گیج و خسته به نظر می‌رسید. بعد دوباره به خواهرش نگاه کرد.
«لیلیوم،» هیسونگ گفت و صدایش کمی گرفته بود، «من… من نمی‌تونم بیام. حداقل فعلاً نه.»
لیلیوم با تعجب ابروهایش را بالا انداخت. «چی؟ یعنی چی نمی‌تونی بیای؟ باید بریم.»
«نه. من اینجا می‌مونم.» هیسونگ نگاهش را به نیکی دوخت. «نیکی تنهاست. من تا آخرش کنارِ نیکی می‌مونم.(آفرین بمونی پشیمون نمیشی)»
لیلیوم ساکت شد. به برادرش نگاه کرد، سپس به نیکی. تنشِ نامرئیِ بینِ این دو نفر را حس می‌کرد. صدایِ کسی که در ذهنش طنین‌انداز بود، انگار که او را به ماندن ترغیب می‌کرد.
«ولی…» لیلیوم سعی کرد چیزی بگوید، اما هیسونگ حرفش را قطع کرد.
«تو برو، لیلیوم. برو و نگرانِ من نباش. من حالم خوبه.»
لیلیوم برای لحظه‌ای تردید کرد. می‌دانست که هیسونگ ارادهٔ خودش را دارد. با نگاهی پر از نگرانی به او و نیکی، سرش را تکان داد. «نه، اگه میمونی منم میمونم.»
هیسونگ نفسِ راحتی کشید. نگاهش دوباره به سمتِ نیکی رفت.
«حالت خوبه، نیکی؟»
نیکی سرش را تکان داد. «آره. فقط… یه کم خسته‌ام. میخوام بدونم پدربزرگم کجا دفن شده..»
اما درست در همین لحظه، جیزل از اتاقش بیرون آمد. چهره‌اش هنوز کمی گرفته بود، اما آن بارِ سنگینِ دیشب، انگار کمی سبک‌تر شده بود. شاید هم فقط اثرِ غروبِ آفتابِ شبِ گذشته بود.
«می‌خوای قبرِ پدربزرگت رو ببینی؟» جیزل با صدایی آرام پرسید. صدایش دیگر آن تیزیِ دیشب را نداشت. «من می‌دونم کجاست. می‌تونم راهنماییت کنم.»
نیکی و هیسونگ به جیزل نگاه کردند. نیکی، که هنوز درگیرِ کشفِ هویتِ جیزل بود، با تعجب پرسید: «واقعاً؟»
جیزل سرش را تکان داد. «آره.»

نظرات (۱۲)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt²³

۱۴ لایک
۱۲ نظر

نورِ کمرنگِ صبحگاهی از لابه‌لایِ ابرهایِ باقی‌ماندهٔ آسمان، به داخلِ خانهٔ پدربزرگ نیشیمورا می‌تابید. هوا هنوز بویِ باران و خاکِ خیس می‌داد.
لیلیوم، با چهره‌ای رنگ‌پریده اما مصمم، آمادهٔ رفتن بود. چمدانش کنارِ در گذاشته شده بود. هیسونگ کنارش ایستاده بود، اما رفتنِ لیلیوم به تنهایی، انگار که وزنهٔ سنگینی بر دوشش گذاشته باشد.
«من میرم، هیسونگ.» صدایِ لیلیوم آرام بود، اما قاطعیتِ آن عجیبی داشت. «تو هم زود بیا. دیشب خیلی اتفاق افتاد، باید حرف بزنیم.»
هیسونگ نگاهش را به سمتِ نیکی که تازه از اتاق بیرون آمده بود، چرخاند. نیکی هنوز کمی گیج و خسته به نظر می‌رسید. بعد دوباره به خواهرش نگاه کرد.
«لیلیوم،» هیسونگ گفت و صدایش کمی گرفته بود، «من… من نمی‌تونم بیام. حداقل فعلاً نه.»
لیلیوم با تعجب ابروهایش را بالا انداخت. «چی؟ یعنی چی نمی‌تونی بیای؟ باید بریم.»
«نه. من اینجا می‌مونم.» هیسونگ نگاهش را به نیکی دوخت. «نیکی تنهاست. من تا آخرش کنارِ نیکی می‌مونم.(آفرین بمونی پشیمون نمیشی)»
لیلیوم ساکت شد. به برادرش نگاه کرد، سپس به نیکی. تنشِ نامرئیِ بینِ این دو نفر را حس می‌کرد. صدایِ کسی که در ذهنش طنین‌انداز بود، انگار که او را به ماندن ترغیب می‌کرد.
«ولی…» لیلیوم سعی کرد چیزی بگوید، اما هیسونگ حرفش را قطع کرد.
«تو برو، لیلیوم. برو و نگرانِ من نباش. من حالم خوبه.»
لیلیوم برای لحظه‌ای تردید کرد. می‌دانست که هیسونگ ارادهٔ خودش را دارد. با نگاهی پر از نگرانی به او و نیکی، سرش را تکان داد. «نه، اگه میمونی منم میمونم.»
هیسونگ نفسِ راحتی کشید. نگاهش دوباره به سمتِ نیکی رفت.
«حالت خوبه، نیکی؟»
نیکی سرش را تکان داد. «آره. فقط… یه کم خسته‌ام. میخوام بدونم پدربزرگم کجا دفن شده..»
اما درست در همین لحظه، جیزل از اتاقش بیرون آمد. چهره‌اش هنوز کمی گرفته بود، اما آن بارِ سنگینِ دیشب، انگار کمی سبک‌تر شده بود. شاید هم فقط اثرِ غروبِ آفتابِ شبِ گذشته بود.
«می‌خوای قبرِ پدربزرگت رو ببینی؟» جیزل با صدایی آرام پرسید. صدایش دیگر آن تیزیِ دیشب را نداشت. «من می‌دونم کجاست. می‌تونم راهنماییت کنم.»
نیکی و هیسونگ به جیزل نگاه کردند. نیکی، که هنوز درگیرِ کشفِ هویتِ جیزل بود، با تعجب پرسید: «واقعاً؟»
جیزل سرش را تکان داد. «آره.»