انگیزشی
زندگی چیست ؟
زندگی، نوریست که آرام در دل تاریکی جوانه میزند؛ مثل صبحی که از دل شب میدمد و جهان را بیدار میکند. در آغازش، همه چیز میدرخشد—خندهها، بغضها، شوقِ لمسِ آینده. قلب میتپد، انگار به چیزی بزرگتر از خود باور دارد. زندگی گاهی پرهیاهوست، گاهی در سکوتی دلانگیز فرو میرود؛ اما همیشه جاریست، همیشه میخواهد ادامه بدهد، حتی اگر در تنگنای غم یا حسرت باشد.
و آنسوی این مسیر، مرگ ایستاده، نه به عنوان پایان، بلکه چون دری آرام در انتهای مسیر خاکیِ بودن. در چهرهاش نه خشم است و نه سیاهیِ ترس، بلکه نوعی سکونِ مطمئن دیده میشود؛ مثل لحظهای که دریا پس از طوفان آرام میگیرد. شاید مرگ همان نقطهایست که زمان، خسته از دویدن، برای لحظهای مینشیند و نفسی تازه میکند.
زندگی میدود، مرگ میایستد؛ زندگی میخواهد ببیند، لمس کند، حس کند، و مرگ میخواهد آرام شود، خاموشی را در آغوش گیرد. یکی پر از پرسش است، دیگری پاسخ همهی پرسشها. زندگی در نفسهای کوتاه ما خلاصه میشود، و مرگ در خاموشیَی که پس از آن میماند.
اما شاید هردو، در ژرفای خود، یک معنا داشته باشند: بودن و رها شدن. مثل دو فصل از یک داستان؛ یکی پر از حرکت و دیگری مملو از سکون و اطمینان. وقتی زندگی تمام میشود، مرگ آغاز میگردد، و در آن آغاز، شاید دوباره نوعی زندگی نهفته باشد—زندگیای بیدرد، بیترس، و پر از آرامشِِ ناب
نظرات (۲۴)