YOU³⁵

(GOLSA)♥︎(K-POPER)♥︎(رمان YOU)♥(رمان HATRED)♥︎(فن واقعی بین آیدلاش فرق نمیزاره)

از دید لونا
نزدیک ساعت هشت شب
لونا با خودش: بسه دیگه امروز به اندازه کافی کار کردم... باید برم یه چیزی با دایون بخورم...
کیف و کتش رو برداشت و از شرکت بیرون رفت... به خاطر نزدیک بودن رستوران پیاده رفت....

رستوران
پیشخدمت در رو برای لونا باز کرد و لونا داخل رفت...
- رزرو کردید
لونا : نمیدونم برای خانمی به اسم دایون رزروی هست؟
- بله بفرمایید
پیشخدمت لونا رو راهنمایی کرد به اتاقک کوچکی و در رو براش باز کرد
دایون : دیگه نمیومدی؟
لونا: دیگه کار زیاد شد...
و روبه روی دایون نشست
دایون : فقط تویی که این همه کار میکنی... البته تو با کارهات تو پنج سال برند رو به سطح جهانی رسوندی.... خیلی خوبی
لونا :ممنونم ولی بیا دیگه حرف نزنیم و فقط بخوریم تا کاملا بیهوش شیم...
دایون گارسون رو صدا کرد و شروع کردن به خوردن و نوشیدن تا گلوشون....

آخر شب
دایون : من دیگه باید برم... باید به بابام زنگ بزنم
و با حالتی مست به باباش زنگ زد و گفت بیاد دنبالش...
لونا : من باید تاکسی بگیرم....
و توی گوشیش دنبال ماشین گشت...
لونا : آه پیدا کردم من برم فردا میبینمت....
دایون : باشه خدافظ
لونا با حالتی شل و ول راه میرفت تا رسید به سر خیابان و منتظر تاکسی شد...
همون موقع کنار جدول هر چی خورده بود رو بالا آورد.... و دست گرمی روی شونه هاش حس کرد....

نظرات (۲۰)

Loading...

توضیحات

YOU³⁵

۲۲ لایک
۲۰ نظر

از دید لونا
نزدیک ساعت هشت شب
لونا با خودش: بسه دیگه امروز به اندازه کافی کار کردم... باید برم یه چیزی با دایون بخورم...
کیف و کتش رو برداشت و از شرکت بیرون رفت... به خاطر نزدیک بودن رستوران پیاده رفت....

رستوران
پیشخدمت در رو برای لونا باز کرد و لونا داخل رفت...
- رزرو کردید
لونا : نمیدونم برای خانمی به اسم دایون رزروی هست؟
- بله بفرمایید
پیشخدمت لونا رو راهنمایی کرد به اتاقک کوچکی و در رو براش باز کرد
دایون : دیگه نمیومدی؟
لونا: دیگه کار زیاد شد...
و روبه روی دایون نشست
دایون : فقط تویی که این همه کار میکنی... البته تو با کارهات تو پنج سال برند رو به سطح جهانی رسوندی.... خیلی خوبی
لونا :ممنونم ولی بیا دیگه حرف نزنیم و فقط بخوریم تا کاملا بیهوش شیم...
دایون گارسون رو صدا کرد و شروع کردن به خوردن و نوشیدن تا گلوشون....

آخر شب
دایون : من دیگه باید برم... باید به بابام زنگ بزنم
و با حالتی مست به باباش زنگ زد و گفت بیاد دنبالش...
لونا : من باید تاکسی بگیرم....
و توی گوشیش دنبال ماشین گشت...
لونا : آه پیدا کردم من برم فردا میبینمت....
دایون : باشه خدافظ
لونا با حالتی شل و ول راه میرفت تا رسید به سر خیابان و منتظر تاکسی شد...
همون موقع کنار جدول هر چی خورده بود رو بالا آورد.... و دست گرمی روی شونه هاش حس کرد....