Broken Wings*part 1

۱۲ نظر گزارش تخلف
نیک"(عضو سازمان جنایی)
نیک"(عضو سازمان جنایی)


جونگکوک با پوشه‌ی استخدامی دستش، توی لابی شرکت بزرگ تهیونگ ایستاده بود. استرس داشت. این آخرین شانسش بود.
آسانسور باز شد. تهیونگ با کت مشکی و موهای تیره بیرون آمد. نگاهش با جونگکوک گره خورد.

جونگکوک سریع سلام کرد. تهیونگ فقط مکث کرد... به تتوهای دست چپش نگاه کرد، بعد به چشماش.

تهیونگ: «وکیل جدید؟»
جونگکوک: «بله، مصاحبه دارم.»
تهیونگ لبخند کجی زد و رد شد. ولی همون‌جا بود که یه چیزی توی دلش تکان خورد.

تهیونگ توی دفترش پشت میز نشسته بود، ولی ذهنش پیش همون پسر توی لابی بود. تتوها... اون نگاه... لعنتی، چرا ولش نمی‌کرد؟

در زد. جونگکوک وارد شد و روبه‌روش نشست.

تهیونگ برگه رو کشید جلو: «قرارداد شش ماهه. حقوق خوب. فقط یه شرط داره.»

جونگکوک ابرو بالا داد: «چی؟»

تهیونگ مستقیم به چشماش نگاه کرد: «همیشه در دسترس باشی. هر ساعت، هر روز.»

جونگکوک مکث کرد. یه حس عجیبی توی نگاه تهیونگ بود که نمی‌فهمید چیه، ولی نیاز داشت این کارو.

جونگکوک: «قبول.»

تهیونگ خودکار رو گرفت تا امضا کنه، دستش لرزید. خندید به حال خودش. *سی سالته مرد، خودت رو جمع کن.*

وقتی جونگکوک برگه رو امضا کرد و بلند شد، تهیونگ گفت: «از فردا شروع کن.»

جونگکوک لبخند زد و رفت. تهیونگ پشت سرش نگاه کرد... و فهمید شش ماه قرار نیست کافی باشه.

---
دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)

نظرات (۱۲)

Loading...

توضیحات

Broken Wings*part 1

۲۶ لایک
۱۲ نظر


جونگکوک با پوشه‌ی استخدامی دستش، توی لابی شرکت بزرگ تهیونگ ایستاده بود. استرس داشت. این آخرین شانسش بود.
آسانسور باز شد. تهیونگ با کت مشکی و موهای تیره بیرون آمد. نگاهش با جونگکوک گره خورد.

جونگکوک سریع سلام کرد. تهیونگ فقط مکث کرد... به تتوهای دست چپش نگاه کرد، بعد به چشماش.

تهیونگ: «وکیل جدید؟»
جونگکوک: «بله، مصاحبه دارم.»
تهیونگ لبخند کجی زد و رد شد. ولی همون‌جا بود که یه چیزی توی دلش تکان خورد.

تهیونگ توی دفترش پشت میز نشسته بود، ولی ذهنش پیش همون پسر توی لابی بود. تتوها... اون نگاه... لعنتی، چرا ولش نمی‌کرد؟

در زد. جونگکوک وارد شد و روبه‌روش نشست.

تهیونگ برگه رو کشید جلو: «قرارداد شش ماهه. حقوق خوب. فقط یه شرط داره.»

جونگکوک ابرو بالا داد: «چی؟»

تهیونگ مستقیم به چشماش نگاه کرد: «همیشه در دسترس باشی. هر ساعت، هر روز.»

جونگکوک مکث کرد. یه حس عجیبی توی نگاه تهیونگ بود که نمی‌فهمید چیه، ولی نیاز داشت این کارو.

جونگکوک: «قبول.»

تهیونگ خودکار رو گرفت تا امضا کنه، دستش لرزید. خندید به حال خودش. *سی سالته مرد، خودت رو جمع کن.*

وقتی جونگکوک برگه رو امضا کرد و بلند شد، تهیونگ گفت: «از فردا شروع کن.»

جونگکوک لبخند زد و رفت. تهیونگ پشت سرش نگاه کرد... و فهمید شش ماه قرار نیست کافی باشه.

---
دست نویس:پیشی
ممنون از نیک خوشگلم بابت دادن اکانت:)