پناهگاه(کپ)

۲ نظر گزارش تخلف
ɴɪᴋᴀʀᴀ✯ᴇɴ-ʜʏᴘᴇɴ|ست با ونــــــدر-وندی ایز ماین

«عجب...»
اسنژانا آرام خندید.
نه از روی شادی.
از آن خنده‌هایی که وقتی دیگر چیزی برای شکستن باقی نمانده، روی لب آدم می‌نشینند.
«بالاخره فهمید.»
انگشتش را روی لبهٔ فنجان چرخاند.
«اسنژانا بالاخره فهمید چرا همه‌چیز این‌قدر عجیب بود.»
نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم دوخته شد.
«هیچ‌وقت دنبال اسنژانا نمی‌گشت.»
سکوت کرد.
«دنبال آرامش می‌گشت.»
لبخندش محو شد.
«و اسنژانا... چه احمقانه خیال می‌کرد خودش آن آرامش است.»
گلویش گرفت.
«نه.»
سرش را تکان داد.
«اسنژانا فقط یک مرهم بود.»
کلمه‌ها را آرام و شمرده ادا کرد؛ انگار هر کدام تیغه‌ای بودند که در قلبش فرو می‌رفتند.
«یک باند روی زخمی قدیمی.
یک شمع برای اتاقی تاریک.
یک پناهگاه موقت.»
نفسش لرزید.
«و هیچ‌کس عاشق پناهگاه نمی‌شود.»
چشم‌هایش را بست.
«آدم‌ها فقط تا وقتی باران می‌بارد در آن می‌مانند.»
اشکی روی گونه‌اش لغزید.
«شاید اگر آن آدم قبلی برمی‌گشت...»
جمله را نیمه‌کاره رها کرد.
انگار حتی فکر کردن به آن درد داشت.
«شاید اگر برمی‌گشت، او بدون لحظه‌ای تردید دست اسنژانا را رها می‌کرد.»
برای لحظه‌ای سکوت همه‌جا را پر کرد.
بعد زیر لب زمزمه کرد:
«چقدر غم‌انگیز است...»
نگاهش را پایین انداخت.
«اسنژانا تمام این مدت می‌خواست انتخاب شود.»
لبخند تلخی زد.
«در حالی که اصلاً در مسابقه نبود.»
دستش را روی قلبش گذاشت.
قلبی که هنوز بی‌رحمانه دوستش داشت.
«بدترین بخشش این نیست که جایگزین باشی...»
صدایش شکست.
«بدترین بخشش این است که بفهمی تمام مدت، تو داشتی عاشق کسی می‌شدی که هنوز در عزای شخص دیگری زندگی می‌کرد.»

-نیـــــــڪارا

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

پناهگاه(کپ)

۱۱ لایک
۲ نظر

«عجب...»
اسنژانا آرام خندید.
نه از روی شادی.
از آن خنده‌هایی که وقتی دیگر چیزی برای شکستن باقی نمانده، روی لب آدم می‌نشینند.
«بالاخره فهمید.»
انگشتش را روی لبهٔ فنجان چرخاند.
«اسنژانا بالاخره فهمید چرا همه‌چیز این‌قدر عجیب بود.»
نگاهش به نقطه‌ای نامعلوم دوخته شد.
«هیچ‌وقت دنبال اسنژانا نمی‌گشت.»
سکوت کرد.
«دنبال آرامش می‌گشت.»
لبخندش محو شد.
«و اسنژانا... چه احمقانه خیال می‌کرد خودش آن آرامش است.»
گلویش گرفت.
«نه.»
سرش را تکان داد.
«اسنژانا فقط یک مرهم بود.»
کلمه‌ها را آرام و شمرده ادا کرد؛ انگار هر کدام تیغه‌ای بودند که در قلبش فرو می‌رفتند.
«یک باند روی زخمی قدیمی.
یک شمع برای اتاقی تاریک.
یک پناهگاه موقت.»
نفسش لرزید.
«و هیچ‌کس عاشق پناهگاه نمی‌شود.»
چشم‌هایش را بست.
«آدم‌ها فقط تا وقتی باران می‌بارد در آن می‌مانند.»
اشکی روی گونه‌اش لغزید.
«شاید اگر آن آدم قبلی برمی‌گشت...»
جمله را نیمه‌کاره رها کرد.
انگار حتی فکر کردن به آن درد داشت.
«شاید اگر برمی‌گشت، او بدون لحظه‌ای تردید دست اسنژانا را رها می‌کرد.»
برای لحظه‌ای سکوت همه‌جا را پر کرد.
بعد زیر لب زمزمه کرد:
«چقدر غم‌انگیز است...»
نگاهش را پایین انداخت.
«اسنژانا تمام این مدت می‌خواست انتخاب شود.»
لبخند تلخی زد.
«در حالی که اصلاً در مسابقه نبود.»
دستش را روی قلبش گذاشت.
قلبی که هنوز بی‌رحمانه دوستش داشت.
«بدترین بخشش این نیست که جایگزین باشی...»
صدایش شکست.
«بدترین بخشش این است که بفهمی تمام مدت، تو داشتی عاشق کسی می‌شدی که هنوز در عزای شخص دیگری زندگی می‌کرد.»

-نیـــــــڪارا