پارت-۸۵

بسته‌شد
بسته‌شد

گوشیو فطع کردم زنگ زدم الناز:سلام دختر عمه خوبی؟
الناز:سلام قربونت تو چطوری؟بیداری شدی از خواب نازت؟
-اذیت نکن دیشب نخوابیدم'راستش کیانا زنگ زد برا شام دعوتمون کرد من که میرم شماها میاین؟
الناز:بزار بپرسم از بچها
-باشه
الناز:بچها شب خونه کیانا اینا میایین؟
الناز:همه میاین خوب به جز هومن و شیدا
-میومدن تعجب بود'باشه فعلا
بنی:خونه کیانا دعوتیم؟
‌-اره تو کع میای؟
بنی:اوهوم
چیزی نگفتم یه ساعت بهدش بجها هم اومدن اونا که اماده بودن منم رفتم یه شلوار طوسی جذب با یه لباس یه درجه پررنگ تر از شلوارم که حالت گشادی داشت استیناشم تا سر انگشتم بود موهامم بالا بستمو کتونی سفیدم پوشیدمو با بچها راهی شدیم چون نزدیکم بود با پا رفتیم من کل فکرم پیش بنی بود باید حتما به یکی بگم وگرنه میمیرم
رسیدیمو درو زدیم که کیان درو باز کرد رفتیم تو و با مادر پدرش سلام و علیک کردم گلاره ام که پرید بغلمو کلی ماچش کردم با کیانا ام سلام ملک کردم نشستمو باز فکرم رفت سمت بنیامین بلند شدمو رفتم تو حیاط باز اشکام اومدن:ارزو نمیخوای با من حرف بزنی؟
-کیانا قول میدی به کسی نگی؟
کیانا:قول میدم عزیزم حرف بزن تا نترکیدی
-بنیامین بهم گفت دوستم داره من دوستش دارم ولی به عنوان پسر عمم نه عشقم'ولی نمیتونم بهش جواب نه بگم سخته ببینم جلوم ذره ذره اب بشه من اینو نمیخوام که رفتارش باهام عوۻ شه
کیانا:تو که انقدر مهربونی به اینم فکر کردی بنیامین بفهمه با اجبار باهاش بودی بیشتر خرد میشه؟
-ولی کیانا نمیتونم نابودش کنم
کیانا:نمیدونم چی بگم ولی با ترحم بدتر نابودش میکنی الانم سرده بیا بریم تو کمم گریه کن
اشکامو پس زدم:باشه تو برو تا من بیام
اومدم بلند شم که با صدای بنی نشستم:بشین کارت دارم
اومد کنارم نشست:امشب میخوام جوابمو بشنوم
-ولی تو گفتی تا میریم تهران فک کنم
بنی:نه خوب من حرفمو پس میگیریم الان جواب میخوام
لبمو جوییدمو چیزی نگفتم نمیدونستم چی بگم بنیامین بلند شد:اره به حرفای کیانا فک کن'ناخواسته حرفاتو شنیدم کیانا راست میگه اگه میخواسی تحرم کنی بیشتر نابود میشدم میدونم دلت مهربونه و من عاشق همین مهربونی شدم ولی ترحمو نمیخوام

نظرات

نماد کانال
نظری برای نمایش وجود ندارد.

توضیحات

پارت-۸۵

۱ لایک
۰ نظر

گوشیو فطع کردم زنگ زدم الناز:سلام دختر عمه خوبی؟
الناز:سلام قربونت تو چطوری؟بیداری شدی از خواب نازت؟
-اذیت نکن دیشب نخوابیدم'راستش کیانا زنگ زد برا شام دعوتمون کرد من که میرم شماها میاین؟
الناز:بزار بپرسم از بچها
-باشه
الناز:بچها شب خونه کیانا اینا میایین؟
الناز:همه میاین خوب به جز هومن و شیدا
-میومدن تعجب بود'باشه فعلا
بنی:خونه کیانا دعوتیم؟
‌-اره تو کع میای؟
بنی:اوهوم
چیزی نگفتم یه ساعت بهدش بجها هم اومدن اونا که اماده بودن منم رفتم یه شلوار طوسی جذب با یه لباس یه درجه پررنگ تر از شلوارم که حالت گشادی داشت استیناشم تا سر انگشتم بود موهامم بالا بستمو کتونی سفیدم پوشیدمو با بچها راهی شدیم چون نزدیکم بود با پا رفتیم من کل فکرم پیش بنی بود باید حتما به یکی بگم وگرنه میمیرم
رسیدیمو درو زدیم که کیان درو باز کرد رفتیم تو و با مادر پدرش سلام و علیک کردم گلاره ام که پرید بغلمو کلی ماچش کردم با کیانا ام سلام ملک کردم نشستمو باز فکرم رفت سمت بنیامین بلند شدمو رفتم تو حیاط باز اشکام اومدن:ارزو نمیخوای با من حرف بزنی؟
-کیانا قول میدی به کسی نگی؟
کیانا:قول میدم عزیزم حرف بزن تا نترکیدی
-بنیامین بهم گفت دوستم داره من دوستش دارم ولی به عنوان پسر عمم نه عشقم'ولی نمیتونم بهش جواب نه بگم سخته ببینم جلوم ذره ذره اب بشه من اینو نمیخوام که رفتارش باهام عوۻ شه
کیانا:تو که انقدر مهربونی به اینم فکر کردی بنیامین بفهمه با اجبار باهاش بودی بیشتر خرد میشه؟
-ولی کیانا نمیتونم نابودش کنم
کیانا:نمیدونم چی بگم ولی با ترحم بدتر نابودش میکنی الانم سرده بیا بریم تو کمم گریه کن
اشکامو پس زدم:باشه تو برو تا من بیام
اومدم بلند شم که با صدای بنی نشستم:بشین کارت دارم
اومد کنارم نشست:امشب میخوام جوابمو بشنوم
-ولی تو گفتی تا میریم تهران فک کنم
بنی:نه خوب من حرفمو پس میگیریم الان جواب میخوام
لبمو جوییدمو چیزی نگفتم نمیدونستم چی بگم بنیامین بلند شد:اره به حرفای کیانا فک کن'ناخواسته حرفاتو شنیدم کیانا راست میگه اگه میخواسی تحرم کنی بیشتر نابود میشدم میدونم دلت مهربونه و من عاشق همین مهربونی شدم ولی ترحمو نمیخوام