دخترِ من پارت ۳ ☆ کپشن

۱۵ نظر گزارش تخلف
☆Jeon_Dayan☆ رمان دختر من..حمایت نشه میخورمتون
☆Jeon_Dayan☆ رمان دختر من..حمایت نشه میخورمتون

ویو هه سونگ:
بعد از کلی رد کردن پیچ و خم خیابون بالاخره محل کارش رو پیدا کردم، خیلی دلم براش تنگ شده بود. این دختر کیوت و البته رو مخ اول و آخر برای منه!
وقتی رو به رو اش ایستادم متوجه شدم جثه خیلی کوچیکی داره،اما توی اون چشمایی که داره بهم نگاه میکنه، چیزی جز نفرت نسبت به من نمیبینم.
اما مهم نیست چون اون در هر صورت مال خودمه
لویی: برای چی اومدی اینجا؟
هه سونگ: سلام بیبی
لویی: من بیبی تو نیستم!
هه سونگ: اون آره هنوز نیستی، ولی به زودی میشی!
لویی (کلافه): کاری داشتی اومدی اینجا؟
هه سونگ: اوه، انقد محو لبات شدم که یادم رفت، از اونجایی که امشب بانوی این مجلس هستی و لباس نو ای نداری اومدم دنبالت تا بریم لباس بخریم.چطوره امشب ست کنیم؟
ویو لویی:
حالم از لحن کثیفش بهم خورد. دلم می‌خواست همونجا بزنم توی دهنش، سعی کردم آروم باشم.
لویی: آقای لی، بیا صادق باشیم،ازدواج ما، خواسته خودمون نیست...من...من واقعا...هیچ علاقه ای..بهت ندارم؛بیخیال من شو...لطفا...تو..میتونی با یه دختر هم سطح خودت ازدواج کنی
هه سونگ: نه، این خواسته خودمه، اون شب منم توی بازی پدرم و دان ته بودم. خودم این شرط رو گذاشتم و اون قبول کرد.حالا هم سوار شو تا بریم.
لویی: من با تو جایی نمیام، مگه قرار نبود شب راننده ات منو بیاره؟ چرا خودت اومدی؟؟
هه سونگ: داری زیادی حرف میزنی!

هه سونگ دستش رو جلوی دهان لویی گذاشت و به سختی لویی رو سوار ماشین کرد و خودش هم سوار شد

پایان پارت ۳

حمایت فراموش نشهه

نظرات (۱۵)

Loading...

توضیحات

دخترِ من پارت ۳ ☆ کپشن

۱۶ لایک
۱۵ نظر

ویو هه سونگ:
بعد از کلی رد کردن پیچ و خم خیابون بالاخره محل کارش رو پیدا کردم، خیلی دلم براش تنگ شده بود. این دختر کیوت و البته رو مخ اول و آخر برای منه!
وقتی رو به رو اش ایستادم متوجه شدم جثه خیلی کوچیکی داره،اما توی اون چشمایی که داره بهم نگاه میکنه، چیزی جز نفرت نسبت به من نمیبینم.
اما مهم نیست چون اون در هر صورت مال خودمه
لویی: برای چی اومدی اینجا؟
هه سونگ: سلام بیبی
لویی: من بیبی تو نیستم!
هه سونگ: اون آره هنوز نیستی، ولی به زودی میشی!
لویی (کلافه): کاری داشتی اومدی اینجا؟
هه سونگ: اوه، انقد محو لبات شدم که یادم رفت، از اونجایی که امشب بانوی این مجلس هستی و لباس نو ای نداری اومدم دنبالت تا بریم لباس بخریم.چطوره امشب ست کنیم؟
ویو لویی:
حالم از لحن کثیفش بهم خورد. دلم می‌خواست همونجا بزنم توی دهنش، سعی کردم آروم باشم.
لویی: آقای لی، بیا صادق باشیم،ازدواج ما، خواسته خودمون نیست...من...من واقعا...هیچ علاقه ای..بهت ندارم؛بیخیال من شو...لطفا...تو..میتونی با یه دختر هم سطح خودت ازدواج کنی
هه سونگ: نه، این خواسته خودمه، اون شب منم توی بازی پدرم و دان ته بودم. خودم این شرط رو گذاشتم و اون قبول کرد.حالا هم سوار شو تا بریم.
لویی: من با تو جایی نمیام، مگه قرار نبود شب راننده ات منو بیاره؟ چرا خودت اومدی؟؟
هه سونگ: داری زیادی حرف میزنی!

هه سونگ دستش رو جلوی دهان لویی گذاشت و به سختی لویی رو سوار ماشین کرد و خودش هم سوار شد

پایان پارت ۳

حمایت فراموش نشهه