مشخصات رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی

رمان: یک اشتباه پنج سال جدایی

۳۰ ویدیو

Part:1 یک اشتباه پنج سال جدایی

۶ نظر گزارش تخلف
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.
ᥴꪖꪶꪗρડꪮ.

۱۷ سال قبل از زبان لارا: مامان و بابام فردا طلاق میگیرن قراره ازم بپرسن مامان و بابا. مامانم ی معشوقه داره و بخاطر همون قراره طلاق بگیرن مامانم قراره با اون ازدواج کنه ولی من نمیخوام که ناپدری داسته باشم ولی ی مشکل دیگ هم هست که بابام معتاد هست و بعضی اوقات کتکم میزنه نمیخوام با هیچکدومشون باشم ولی مجبورم فقط ۱۰ سالمه نمیتونم روی پای خودم به ایستم نمیدونم با کدوم برم
لارا اشکی از صورتش اومد و با اومدن مامانش سریع اشک رو پاک کرد اگه مامانش میدید بهش غذا نمیداد
مادر لارا: باز گریه کردی نه؟
لارا: نه ما..مان
لارا از ترس لکنت داشت
مامان لارا: باشه بیا غذات رو بخور
لارا: چشم
بابای لارا تک سالن داشت طبق همیشه الکل میخورد اعصاب نداشت و هرلحظه ممکن بود کسی رو کتک بزنه
بابای لارا: بیا شام رو بخوریم
مامان لارا: فردا ازت راحت میشم
لارا:(دوباره دعوا کردن غذا بخورم و بعد برم بخوابم)
فلش بک : فردا در دادگاه بود که قاصی پرسید
قاضی: دخترم با مامانت میخوای بمونی یا بابات؟
بعد چند دقیقه :
قاضی: دخترم خوبی؟
لارا: ب....
قاضی: پس ولایت رو به بابات میدم
از زبان لارا: وقتی قاضی پرستید ی لحظه پاهام رو حس نکردم ولی وقتی که میخواستم بگم ببخشید میشه برم دستشویی قاضی ب رو شنید و منو به بابام داد مامانم سالن رو ترک کرد و رفن و من رو با بابام تنها گذاشت
۱۷ سال بعد از زبان لارا:
۱۷ ساله که مامانم رو ندیدم تقریبا چهره اس یادم رفته بابام هر روز اگه به حرفش گوش ندم منو کتک میزنه دیگه اینقدر رد تو بدنم زیاد شده شمردنی نیست
بابای لارا: برو .... عوضی
لارا: باشه میرم
بعد ۳۰ مین:
لارا: سلام رئیس
مارک: سلام برام قهوه بیار
لارا: چشم
۳ماه بعد :
مارک: با من ازدواج میکنی؟
لارا: آره آره
هردو همو از لب بوسیدن تو این۳ ماه عاشق هم شدن لارا با میرا هم رابطه ی خوبی داشت فکر میکرد که خوشبخت شده ولی نمیدونست سرنوشت براش چیز دیگه ای نوشته
________________________________________________________
گزارش ممنوع
ببخشیدا ولی شما دیگه واقعا حمایت نمیکنید اگه رمانام خوب نیست بگین دیگه ننویسم وقتم رو هم تلف نکنم

نظرات (۶)

Loading...

توضیحات

Part:1 یک اشتباه پنج سال جدایی

۱۳ لایک
۶ نظر

۱۷ سال قبل از زبان لارا: مامان و بابام فردا طلاق میگیرن قراره ازم بپرسن مامان و بابا. مامانم ی معشوقه داره و بخاطر همون قراره طلاق بگیرن مامانم قراره با اون ازدواج کنه ولی من نمیخوام که ناپدری داسته باشم ولی ی مشکل دیگ هم هست که بابام معتاد هست و بعضی اوقات کتکم میزنه نمیخوام با هیچکدومشون باشم ولی مجبورم فقط ۱۰ سالمه نمیتونم روی پای خودم به ایستم نمیدونم با کدوم برم
لارا اشکی از صورتش اومد و با اومدن مامانش سریع اشک رو پاک کرد اگه مامانش میدید بهش غذا نمیداد
مادر لارا: باز گریه کردی نه؟
لارا: نه ما..مان
لارا از ترس لکنت داشت
مامان لارا: باشه بیا غذات رو بخور
لارا: چشم
بابای لارا تک سالن داشت طبق همیشه الکل میخورد اعصاب نداشت و هرلحظه ممکن بود کسی رو کتک بزنه
بابای لارا: بیا شام رو بخوریم
مامان لارا: فردا ازت راحت میشم
لارا:(دوباره دعوا کردن غذا بخورم و بعد برم بخوابم)
فلش بک : فردا در دادگاه بود که قاصی پرسید
قاضی: دخترم با مامانت میخوای بمونی یا بابات؟
بعد چند دقیقه :
قاضی: دخترم خوبی؟
لارا: ب....
قاضی: پس ولایت رو به بابات میدم
از زبان لارا: وقتی قاضی پرستید ی لحظه پاهام رو حس نکردم ولی وقتی که میخواستم بگم ببخشید میشه برم دستشویی قاضی ب رو شنید و منو به بابام داد مامانم سالن رو ترک کرد و رفن و من رو با بابام تنها گذاشت
۱۷ سال بعد از زبان لارا:
۱۷ ساله که مامانم رو ندیدم تقریبا چهره اس یادم رفته بابام هر روز اگه به حرفش گوش ندم منو کتک میزنه دیگه اینقدر رد تو بدنم زیاد شده شمردنی نیست
بابای لارا: برو .... عوضی
لارا: باشه میرم
بعد ۳۰ مین:
لارا: سلام رئیس
مارک: سلام برام قهوه بیار
لارا: چشم
۳ماه بعد :
مارک: با من ازدواج میکنی؟
لارا: آره آره
هردو همو از لب بوسیدن تو این۳ ماه عاشق هم شدن لارا با میرا هم رابطه ی خوبی داشت فکر میکرد که خوشبخت شده ولی نمیدونست سرنوشت براش چیز دیگه ای نوشته
________________________________________________________
گزارش ممنوع
ببخشیدا ولی شما دیگه واقعا حمایت نمیکنید اگه رمانام خوب نیست بگین دیگه ننویسم وقتم رو هم تلف نکنم