آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt⁴

۶ نظر گزارش تخلف
نیـــــــڪارا'| گمگشته در نگاه وندرم|ست با میکایی

نیکی بعد از شنیدنِ صدای هیسونگ، چند لحظه ماتش برد. انگشت‌هاش کنار گوشی خشک شده بود. از اون سکوت‌هایی بود که آدم رن نابود میکنه.
هیسونگ دوباره گفت: 
«نیکی… داری منو می‌ترسونی. چه نامه‌ای؟ کی فرستاده؟ عکسشو داری؟مطمئنی از پدربزرگته؟»
نیکی پلک زد، انگار تازه از یک حلقهٔ بی‌پایان‌ بیرون افتاده باشد. 
«نه… اصله. خودش اینو نوشته. دست‌خط پدربزرگمه، این دستخط رو بارها دیدم.»
هیسونگ نفسش را تیز بیرون داد. 
«پدربزرگت که… پنج ساله فوت کرده.»
نیکی کلافه گفت: 
«خب برای همین دارم می‌گم عجیب غریبه!»
هیسونگ مکث کرد؛ صدای ورق خوردن چیزی از آن طرف خط می‌آمد، انگار داشت دنبالِ چیزی می‌گشت، شاید یک یادداشت، یک تاریخ، یک خاطره… 
«نیکی… تو هیچ‌وقت راجب پدربزرگت حرف نمی‌زدی. یعنی… من حتی اسمشو ازت نشنیدم. چی توی اون نامه نوشته؟»
«هیچی… یعنی… یه چیزایی راجب ارث و یه جمله ی عجیب.» 
نیکی دستش را روی صورتش کشید. حس می‌کرد هر کلمه‌ای که می‌گوید، انگار دارد یک درِ جدید را باز می‌کند. 
«نوشته بود، رمزِ همه چیز، در جایی است که دیگر نیست.»
هیسونگ زیر لب گفت: 
«این… عجیب‌تر از اونیه که فکر می‌کردم.»
بعد ناگهان، با همان لحنِ همیشگیِ شلخته و بامزه‌اش اضافه کرد: 
«ولی خب راستشو بخوای، اگه قرار باشه یه نفر همچین بازیِ مرموزی باهات بکنه، اون منم. ولی این یکی نیست. ای کاش بود. چون الان خودم هم ترسیدم.»
نیکی پوزخند زد. 
«تو بترسی؟ محاله.»
«نه واقعاً. چون… نیکی، یه چیزی هست که نمی‌دونی.»
صدای نیکی خورد به سقف: 
«چی؟»
هیسونگ گفت: 
«من امروز صبح… یه پیام عجیب گرفتم. از یه شمارهٔ ناشناس. فقط نوشته بود، مواظبش باش.»
نیکی یخ زد. 
«مواظب کی؟»
«نمی‌دونم. هیچ اسمی نبود. ولی…» 
مکث کرد. 
«نیکی… دقیقاً یک دقیقه بعد از اینکه تو زنگ زدی، اون پیام پاک شد. انگار هیچ‌وقت وجود نداشته.»
نیکی به پنجره خیره شد. شهر هنوز آن پایین می‌درخشید، ولی انگار نورها با یک لایهٔ غبار تار شده بودند. 
زیر لب گفت: 
«هیسونگ… تو اگه جای من بودی… فکر می‌کردی اینا یه شوخیه؟»
«نه.» 
جوابِ هیسونگ این بار بی‌معطلی آمد. 
«به‌خصوص وقتی جی هم امروز صبح یه چیز عجیب پرسید.»
نیکی چشم‌هایش را تنگ کرد. 
«جی چی گفته؟»
____
کرم نویسندگیم دوباره فعال شد

نظرات (۶)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے| Pt⁴

۱۴ لایک
۶ نظر

نیکی بعد از شنیدنِ صدای هیسونگ، چند لحظه ماتش برد. انگشت‌هاش کنار گوشی خشک شده بود. از اون سکوت‌هایی بود که آدم رن نابود میکنه.
هیسونگ دوباره گفت: 
«نیکی… داری منو می‌ترسونی. چه نامه‌ای؟ کی فرستاده؟ عکسشو داری؟مطمئنی از پدربزرگته؟»
نیکی پلک زد، انگار تازه از یک حلقهٔ بی‌پایان‌ بیرون افتاده باشد. 
«نه… اصله. خودش اینو نوشته. دست‌خط پدربزرگمه، این دستخط رو بارها دیدم.»
هیسونگ نفسش را تیز بیرون داد. 
«پدربزرگت که… پنج ساله فوت کرده.»
نیکی کلافه گفت: 
«خب برای همین دارم می‌گم عجیب غریبه!»
هیسونگ مکث کرد؛ صدای ورق خوردن چیزی از آن طرف خط می‌آمد، انگار داشت دنبالِ چیزی می‌گشت، شاید یک یادداشت، یک تاریخ، یک خاطره… 
«نیکی… تو هیچ‌وقت راجب پدربزرگت حرف نمی‌زدی. یعنی… من حتی اسمشو ازت نشنیدم. چی توی اون نامه نوشته؟»
«هیچی… یعنی… یه چیزایی راجب ارث و یه جمله ی عجیب.» 
نیکی دستش را روی صورتش کشید. حس می‌کرد هر کلمه‌ای که می‌گوید، انگار دارد یک درِ جدید را باز می‌کند. 
«نوشته بود، رمزِ همه چیز، در جایی است که دیگر نیست.»
هیسونگ زیر لب گفت: 
«این… عجیب‌تر از اونیه که فکر می‌کردم.»
بعد ناگهان، با همان لحنِ همیشگیِ شلخته و بامزه‌اش اضافه کرد: 
«ولی خب راستشو بخوای، اگه قرار باشه یه نفر همچین بازیِ مرموزی باهات بکنه، اون منم. ولی این یکی نیست. ای کاش بود. چون الان خودم هم ترسیدم.»
نیکی پوزخند زد. 
«تو بترسی؟ محاله.»
«نه واقعاً. چون… نیکی، یه چیزی هست که نمی‌دونی.»
صدای نیکی خورد به سقف: 
«چی؟»
هیسونگ گفت: 
«من امروز صبح… یه پیام عجیب گرفتم. از یه شمارهٔ ناشناس. فقط نوشته بود، مواظبش باش.»
نیکی یخ زد. 
«مواظب کی؟»
«نمی‌دونم. هیچ اسمی نبود. ولی…» 
مکث کرد. 
«نیکی… دقیقاً یک دقیقه بعد از اینکه تو زنگ زدی، اون پیام پاک شد. انگار هیچ‌وقت وجود نداشته.»
نیکی به پنجره خیره شد. شهر هنوز آن پایین می‌درخشید، ولی انگار نورها با یک لایهٔ غبار تار شده بودند. 
زیر لب گفت: 
«هیسونگ… تو اگه جای من بودی… فکر می‌کردی اینا یه شوخیه؟»
«نه.» 
جوابِ هیسونگ این بار بی‌معطلی آمد. 
«به‌خصوص وقتی جی هم امروز صبح یه چیز عجیب پرسید.»
نیکی چشم‌هایش را تنگ کرد. 
«جی چی گفته؟»
____
کرم نویسندگیم دوباره فعال شد