آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|مـــقدمـــہ کپ

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے

۳۱ ویدیو

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt⁷

۲ نظر گزارش تخلف
نیـــــــڪارا'| گمگشته در نگاه وندرم|ست با میکایی

نیکی احساس کرد دنیا دور سرش می‌چرخد. 
«یعنی چی اسممو بگه؟ تو از چی حرف می‌زنی؟»
جی چیزی نگفت. فقط یک نفس عمیق.
از آن نفس‌هایی که انگار قبل از گفتن یک حقیقت خیلی سنگین می‌کشند.
ولی قبل از اینکه جی بتواند جمله را تمام کند
گوشی شروع کرد به ویبره‌رفتن.
۲ پیام جدید از هیسونگ
۳ پیام جدید از هیسونگ
۴ پیام...
پیام‌ها پشتِ هم ظاهر می‌شدند. 
نیکی فقط نگاهی به صفحه انداخت:
«نیکی؟»
«چی شد؟»
«چرا جواب نمیدی؟»
«تو حالت خوبه؟»
«یه پیام برام اومده!!!»
«یه چیزی عجیب اتفاق افتاده!»
«جواب بده تو رو خدا!»
«نیکی در رو باز نکن!!!»
نیکی از ترس یخ کرد.
«جی… هیسونگ داره همینو میگه. اونم میگه درو باز نکن. اون از کجا—»
تق.
صدای پشت در قطعش کرد.
یک ضربهٔ سنگین‌تر.
نه تهدیدآمیز
نه عجول
اما آنقدر محکم که نشان دهد آن‌که پشت در است کاملاً مطمئن است نیکی داخل است.
جی با صدایی که برای اولین بار لرز داشت، گفت:
«نیکی؟»
نیکی به سختی نفس کشید: 
«چ...چیه؟»
«الان… دقیقاً پشت در چندتا نفر هست؟»
نیکی خشکش زد.
به سمت در نگاه کرد.
و همان لحظه
از پشت در صدای یک نفر آمد.
آرام.
واضح.
خیلی نزدیک.
«نیکی…؟  منم.»
صدای پشت در… انگار از اعماقِ زمین می‌آمد. خش‌دار، لرزان و به‌شدت آشنا.
«نیکی…؟ منم.»
نیکی پلک‌هایش را به هم فشرد. دهانش باز شد تا چیزی بگوید، صدایش مثل تیغ توی گلویش گیر کرد. «پدربزرگ؟»
اما قبل از اینکه هوا از ریه‌هایش خارج شود، دست‌هایش بی‌اختیار به سمت قفلِ در حرکت کرد. انگار یک نیروی مغناطیسی، او را به سمت دستگیره می‌کشید. صدای پدربزرگش… بعد از آن همه سکوت، بعد از آن همه ابهام، حالا داشت صدایش می‌کرد.
«نیکی… در رو باز کن پسرم… سردمه…»
نیکی در یک قدمیِ در بود. دستِ لرزانش روی دستگیره نشست. سردیِ فلز، لرزه به تنش انداخت. داشت قفل را می‌چرخاند، فقط چند میلی‌متر مانده بود، که ناگهان..
بوم!!!
انگار یک پتکِ عظیم به در کوبیده شد. کلِ چهارچوب در لرزید و گرد و غبار از سقف پایین ریخت.
نیکی عقب رفت. قلبش داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد. 
صدای کوبیده شدنِ در ادامه پیدا کرد، اما این بار نه مثلِ ضربه‌های ملایم قبلی؛ بلکه صدایِ افتادنِ چیزی سنگین روی کفِ راهرو بود.
«نیکی! دستت رو از در بکش عقب!»
صدای جی بود! اما نه از پشت گوشی؛ صدایِ فریادش از همان‌جا، از پشتِ در می‌آمد!

نظرات (۲)

Loading...

توضیحات

آخـَـــریـــــن بـــَـــرگِ پـــایــیــزیـے|Pt⁷

۱۴ لایک
۲ نظر

نیکی احساس کرد دنیا دور سرش می‌چرخد. 
«یعنی چی اسممو بگه؟ تو از چی حرف می‌زنی؟»
جی چیزی نگفت. فقط یک نفس عمیق.
از آن نفس‌هایی که انگار قبل از گفتن یک حقیقت خیلی سنگین می‌کشند.
ولی قبل از اینکه جی بتواند جمله را تمام کند
گوشی شروع کرد به ویبره‌رفتن.
۲ پیام جدید از هیسونگ
۳ پیام جدید از هیسونگ
۴ پیام...
پیام‌ها پشتِ هم ظاهر می‌شدند. 
نیکی فقط نگاهی به صفحه انداخت:
«نیکی؟»
«چی شد؟»
«چرا جواب نمیدی؟»
«تو حالت خوبه؟»
«یه پیام برام اومده!!!»
«یه چیزی عجیب اتفاق افتاده!»
«جواب بده تو رو خدا!»
«نیکی در رو باز نکن!!!»
نیکی از ترس یخ کرد.
«جی… هیسونگ داره همینو میگه. اونم میگه درو باز نکن. اون از کجا—»
تق.
صدای پشت در قطعش کرد.
یک ضربهٔ سنگین‌تر.
نه تهدیدآمیز
نه عجول
اما آنقدر محکم که نشان دهد آن‌که پشت در است کاملاً مطمئن است نیکی داخل است.
جی با صدایی که برای اولین بار لرز داشت، گفت:
«نیکی؟»
نیکی به سختی نفس کشید: 
«چ...چیه؟»
«الان… دقیقاً پشت در چندتا نفر هست؟»
نیکی خشکش زد.
به سمت در نگاه کرد.
و همان لحظه
از پشت در صدای یک نفر آمد.
آرام.
واضح.
خیلی نزدیک.
«نیکی…؟  منم.»
صدای پشت در… انگار از اعماقِ زمین می‌آمد. خش‌دار، لرزان و به‌شدت آشنا.
«نیکی…؟ منم.»
نیکی پلک‌هایش را به هم فشرد. دهانش باز شد تا چیزی بگوید، صدایش مثل تیغ توی گلویش گیر کرد. «پدربزرگ؟»
اما قبل از اینکه هوا از ریه‌هایش خارج شود، دست‌هایش بی‌اختیار به سمت قفلِ در حرکت کرد. انگار یک نیروی مغناطیسی، او را به سمت دستگیره می‌کشید. صدای پدربزرگش… بعد از آن همه سکوت، بعد از آن همه ابهام، حالا داشت صدایش می‌کرد.
«نیکی… در رو باز کن پسرم… سردمه…»
نیکی در یک قدمیِ در بود. دستِ لرزانش روی دستگیره نشست. سردیِ فلز، لرزه به تنش انداخت. داشت قفل را می‌چرخاند، فقط چند میلی‌متر مانده بود، که ناگهان..
بوم!!!
انگار یک پتکِ عظیم به در کوبیده شد. کلِ چهارچوب در لرزید و گرد و غبار از سقف پایین ریخت.
نیکی عقب رفت. قلبش داشت از سینه‌اش بیرون می‌زد. 
صدای کوبیده شدنِ در ادامه پیدا کرد، اما این بار نه مثلِ ضربه‌های ملایم قبلی؛ بلکه صدایِ افتادنِ چیزی سنگین روی کفِ راهرو بود.
«نیکی! دستت رو از در بکش عقب!»
صدای جی بود! اما نه از پشت گوشی؛ صدایِ فریادش از همان‌جا، از پشتِ در می‌آمد!