– نقــٰــ★ــآبی از طـلــ☆ــآ (cap)
از درون پودر شده بود.. قلبش مثل شیشه از هم شکست و تکه تکه جدا شد.. ذهنش تحمل هضم کردن این همه اتفاق توی این سن نداشت.. ذهنش دیگه نمیتونست ادامه بده. دیگه نمیتونست این همه اتفاق باهمدیگه رو کنترل کنه. چشماش پر از اشک های نریخته شده بودن.. دهانش پر از جملات ناگفته بود.. اما دلیلش چی بود؟ دلیل این همه فروپاشی چی بود.. تنها دلیلش وابستگی ای بود که به اطرافیانش داشت. دلیلش این بود که به همه کس اعتماد کرده بود بدون اینکه بفهمه پشت نقابشون چی پنهان شده.. اون به نقاب هایی زیبا همچون طلا اعتماد کرده بود. نقاب هایی که از درون شبیه گرگ هایی گرسنه بودن.. گرگ هایی که منتظر شکار بودن.. اون قوانین زندگی رو یاد نگرفته بود. اون نمیدونست قانون اول زندگی اینه که به هیچکس نباید اعتماد کنه.. جهان برای قلب شیشه ایش زیادی بی رحم بود.. اون دیگه نمیتونست مثل قبل بشه.. قلبش فقط پشت سر هم بلد بود بتپه.. قلبش قفل شده بود.. ذهنش کم کم کنترل شرایط رو به دست آورد. حالا دیگه مثل قبلا نیست. اون قوانین زندگی رو یاد گرفت. حالا اونه که دنیا رو به بازی میگیره. اون تغییر کرد.. و حالا همه ی اون زخمایی که خورد مثل یه تجربه ی ناخوشایند درونش به جا موندن.. اون دووم اورد.. ناامید نشد. دیگه هیچوقت برای رفتن آدما اشک نریخت.. دیگه به هیچکس وابسته نشد. به کسی اعتماد نکرد. از بقیه دوری کرد. و اما هیچکس اون زخمارو ندید. همه موفقیتش رو دیدن. هیچکس اون روح زخمی و پر از تجربه رو ندید..
مردم فقط موفقیتت رو میبینن عزیزکم. اونا هیچوقت دردهایی که کشیدی رو نمیبینن و حتی اگرم ببینن نمیفهمن..:))
بـــِــ★ـــل / تبـســُــم
18:10
نظرات (۲۰)