دخترِ من پارت 10 ☆ کپشن

☆Jeon_Dayan☆
☆Jeon_Dayan☆

چند دقیقه بعد..
ویو سوئی:
روی صندلی کنار تخت نشسته بودم تا بهوش بیاد،سرم قطره قطره وارد رگش میشد و من به لویی نگاه میکردم.باورم نمیشد با اینکه یکی از دانش آموزا بیهوش شده بود مراسم همچنان ادامه داشت! موهای لویی شلخته شده بود اما به صورت روشنش میومد،هرچند سفیدی پوستش بخاطر این بود که رنگش پریده بود.لباس آبی رنگی که پوشیده بود با موهای خرمایی رنگش خیلی قشنگ بود.احساس میکردم عاشقش شدم چون این حس رو هیچوقت تجربه نکرده بودم.خیلی آروم دستم رو به سمت اون دستش که سرم نداشت بردم و دستش رو نوازش کردم که حس کردم انگشت پاش تکون خورد.سریع دستم رو کشیدم و به سمت پنجره اتاق بهداشت رفتم.
ویو لویی:
همه چیز تاریک بود،همه چیز رو حس میکردم اما توان باز کردن چشمام رو نداشتم.حس کردم چیزی روی دستم اومده و دستم رو نوازش میکنه،به سختی تونستم چشمام رو باز کنم.فهمیدم که من رو به اتاق بهداشت آوردن،بار اولم نبود.معمولا زیاد غش میکردم،اما اینکه این بار یک نفر من رو اینجا اورده و منتظره،برام عجیب بود.پنجره رو به روی تخت بود.یه دختر قد بلند با لباس طوسی رنگ و موهای تیره رو به روی پنجره ایستاده بود.
لویی:عاا ببخشید؟
ویو سوئی:
وقتی صدام کرد،قند توی دلم آب شد.صداش مثل موج دریا قشنگ بود.خیلی محتاط برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم،راست میگفتن چشم ها دریچه روحن! چشم هاش قهوه ای رنگ بود،بی اختیار به چشم هاش خیره شدم.چه رنگی جز قهوه چشمای اون میتونست اعتیاد آور باشه؟
به خودم اومدم و سریع جوابش رو دادم.
سوئی:او..اوه..بیدار شدی..خ..خب تو غش کرده بودی...اوردمت اینجا تا..سرم..بزنی
لویی:اوه!خیلی ممنونم،اذیت شدی درسته؟
سوئی:عاام نه،کاری نکردم که(خجالت)
.
پایان پارت 10
.
حمایت؟

نظرات (۴)

Loading...

توضیحات

دخترِ من پارت 10 ☆ کپشن

۱۰ لایک
۴ نظر

چند دقیقه بعد..
ویو سوئی:
روی صندلی کنار تخت نشسته بودم تا بهوش بیاد،سرم قطره قطره وارد رگش میشد و من به لویی نگاه میکردم.باورم نمیشد با اینکه یکی از دانش آموزا بیهوش شده بود مراسم همچنان ادامه داشت! موهای لویی شلخته شده بود اما به صورت روشنش میومد،هرچند سفیدی پوستش بخاطر این بود که رنگش پریده بود.لباس آبی رنگی که پوشیده بود با موهای خرمایی رنگش خیلی قشنگ بود.احساس میکردم عاشقش شدم چون این حس رو هیچوقت تجربه نکرده بودم.خیلی آروم دستم رو به سمت اون دستش که سرم نداشت بردم و دستش رو نوازش کردم که حس کردم انگشت پاش تکون خورد.سریع دستم رو کشیدم و به سمت پنجره اتاق بهداشت رفتم.
ویو لویی:
همه چیز تاریک بود،همه چیز رو حس میکردم اما توان باز کردن چشمام رو نداشتم.حس کردم چیزی روی دستم اومده و دستم رو نوازش میکنه،به سختی تونستم چشمام رو باز کنم.فهمیدم که من رو به اتاق بهداشت آوردن،بار اولم نبود.معمولا زیاد غش میکردم،اما اینکه این بار یک نفر من رو اینجا اورده و منتظره،برام عجیب بود.پنجره رو به روی تخت بود.یه دختر قد بلند با لباس طوسی رنگ و موهای تیره رو به روی پنجره ایستاده بود.
لویی:عاا ببخشید؟
ویو سوئی:
وقتی صدام کرد،قند توی دلم آب شد.صداش مثل موج دریا قشنگ بود.خیلی محتاط برگشتم و باهاش چشم تو چشم شدم،راست میگفتن چشم ها دریچه روحن! چشم هاش قهوه ای رنگ بود،بی اختیار به چشم هاش خیره شدم.چه رنگی جز قهوه چشمای اون میتونست اعتیاد آور باشه؟
به خودم اومدم و سریع جوابش رو دادم.
سوئی:او..اوه..بیدار شدی..خ..خب تو غش کرده بودی...اوردمت اینجا تا..سرم..بزنی
لویی:اوه!خیلی ممنونم،اذیت شدی درسته؟
سوئی:عاام نه،کاری نکردم که(خجالت)
.
پایان پارت 10
.
حمایت؟