رمان HATRED
HATRED²⁸
از دید رورا...
در باز شد... جونگ هی بود( برادرش)
جونگ هی : سلام...
رورا توی اینه خودشو نگاه میکرد: چیکار داری؟
جونگ هی: نمیتونم حال خواهرم رو روز عروسیش بپرسم؟
رورا توی یک ثانیه بغضش میگیره... نمیخواست صورتش که داشت قرمز میشد رو برادرش ببینه... برای همین رفت سمت پنجره و پرده رو کنار زد و به بیرون نگاه میکرد...
جونگ هی روی صندلی کنار تخت نشست : میدونم سخته ... میدونم اول من باید ازدواج میکردم... میدونم باید ازت محافظت میکردم... میدونم... میدونم.. میدونم.
رورا : بسه.. تو کاری نمیتونی بکنی... تا اینجا پیش رفته... بقیش هم پیش میره...
جونگ هی : ولی... نمیشه
رورا تک خنده ای کرد و به سمت برادرش برگشت: بیخیالش...
بغضش ترکید...
جونگ هی بلند شد و رورا رو توی بغلش گرفت...
جونگ هی : هی دختر.. گریه نکن... آرایشت خراب میشه ها...
رورا خودشو جمع کرد و اشکاشو از روی صورتش پاک کرد... : باشه
جونگ هی یک بار دیگه خواهرش رو محکم بغل کرد : مراقب خودت باش..... دوست دارم... زود بیا
رورا سری تکون داد... و جونگ هی به سمت در رفت و از اتاق خارج شد...
رورا به محض رفتن برادرش به سمت اینه رفت و سریع ارایش چشماشو درست کرد...
نگاهی به دسته گل رز سفید که روی میز اونطرف اتاق بود کرد... سمتش رفت و برداشتش... سمت در رفت.... نفس عمیق کشید و با خودش گفت : من میتونم...
و از اتاق خارج شد...
از پله های عمارت پایین رفت و به در ورودی رسید....
دو هون : رورا...
رورا اهسته برگشت سمت پدرش : بله...
دو هون نزدیک رورا شد و دست راستش رو روی شونه ی رورا گذاشت... بدن رورا مور مور شد...
دو هون : حواست به خودت باشه... گند نزن... اول من و برادرت میریم اونجا... تو چند دقیقه دیگه صبر کن.. بعد بیا...
رورا :چشم پدر....
دو هون از عمارت خارج شد..
و رورا روی مبل نشسته بود... و به فکر چند ساعت اینده بود....
نظرات (۷)